تبليغاتX
ایران و ایرانیان

من در میان موجودات از گاو خیلی می‌ترسم. زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!
(
ابن سینا)

لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد.
((
نارسیس))

مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت، خیلی کثیف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه خوک از این کار لذت می‌برد.
"
جورج برنارد شاو"


آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند.
(مونتسکیو)

دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطرکسانی که شرارتها را می بینند و کاری درمورد آن انجام نمی دهند.*
انیشتین


هر شکلی از حکومت، محکوم به نابودی با افراط در همان اصولی است که بر آن بنا نهاده شده است
"
ویل دورانت"

بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی......
نلسون ماندلا

یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را
مثل : بابا، مامان، پدربزرگ....

مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ، زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند و همواره هر دو ناامید میشوند.
"
آلبرت انیشتین"

روان‌نژندها توی آسمان، قصرها می‌سازند. روان‌پریش‌ها توی آن‌ها زندگی می‌کنند. روان‌پزشک‌ها می‌روند اجاره‌ها را می‌گیرند.

جملۀ «نگران نباش، درست‌اش می‌کنیم.»، از مقدس‌ترین عباراتِ دنیاست. فکر می‌کنم کسانی که روزی این جمله را از کسی می‌شنوند، جزء آدم‌های خوش‌شانس دنیا به حساب می‌آیند. «نگران نباش، درست‌اش می‌کنیم

خود فریبی به این صورت بیان شده است که انگار روی وزنه‌ای ایستاده‌اید تا
خود را وزن کنید، در حالی که شکم‌تان را تو داده‌اید.
چارلز استیون هامبی

بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست. با این تصمیم می‌گذارید که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد.
الیزابت استون

می‌شود از امشب قانون تازه‌ای در زندگی بنا بگذاریم؟ همواره بکوشیم قدری بیش‌تر از نیاز، مهربان‌ باشیم.
جی.‌ام. بری

شاید چشم‌های ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشک‌های‌مان شسته شوند، تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف‌تری ببینیم.
الکس تان

دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آنها را آشکار می کند
انتوان چخوف

جهان سوم جایی است که هر کسی بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه‌اش خراب می‌شود و هر کسی بخواهد خانه‌اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد.
پروفسور حسابی


هیچگاه امید کسی را ناامید نکن ، شاید امید تنها دارایی او باشد

 . ارد بزرگ

من هیچ راه مطمئنی به سوی خوشبختی نمی شناسم. اما

راهی را می شناسم که به ناکامی منجر می شود. گرایش به خشنود ساختن همگان
افلاطون

وقتی داری بالا میری مهربان باش و فروتن، چون وقتی که داری سقوط میکنی از

 کنار همین آدمها رد میشی

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 9:41 توسط ناصر محمدی |

بر قله های کوههایی که از آنها مردان قوی هیکل پاسداری می کردند شب را به روز می آوردند، ولی آن قله ها از آنان مواظبت نکردند.

پس از دوره ای از عزت از جایگاههای امنشان به پایین کشیده شدند و در گودال ها جایشان دادند و چه بد منزلگاهی بود!

پس از اینکه به خاک سپرده شدند فریادگری فریاد بر آورد: کجاست آن دستبند ها و تاج ها و لباس های فاخر؟

کجاست آن چهره های به ناز و نعمت پرورده که به احترامشان خرگاه و بارگاه آراسته می شد؟

گور به جای آنان پاسخ داد: آن چهره ها هم اکنون جولانگاه کرمهاست
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 12:3 توسط ناصر محمدی |

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بوداز او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد...

 

تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست...

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 8:50 توسط ناصر محمدی |

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
ندانستیم اگر، از سر بدانیم

بیا اولاد آدم را از این پس
همان اعضای یک پیکر بدانیم

نه اینکه دیگران را بدترین عضو
و خود را کاملاً جیگر بدانیم

نه اینکه خلق را در آفرینش
مس و خود را فقط گوهر بدانیم

چرا خود را قشنگ و دیگران را
شبیه خرس یا عنتر بدانیم ؟

چرا در بین کلّ خواستگاران
فقط خر پول را شوهر بدانیم

و اموال پدر زن را چرا از
صفات خوب یک همسر بدانیم

درست است اینکه خود را فیلسوف و
خلایق را تماماً خر بدانیم؟

چرا هر صحبتی را زرت و پرت و
کلام خویش را محشر بدانیم

چرا در هر هنر یا حرفه، خود را
وجودی کاملاً برتر بدانیم

بس است اینقدر هی فیس و افاده
بیا تا قدر یک دیگر بدانیم

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 8:41 توسط ناصر محمدی |

دختری 15 ساله ، نوزادی 1 ساله به بغل داشت... ((مردم)) زیرلب بهش میگفتن فاحشه!
، اما هیچ کس نمیدونست که به این دختر در 13 سالگی تجاوز شده بود...!

... پسری 23 ساله رو ((مردم)) "تنبل چاقالو" صداش میکردن
، اما هیچ کس نمیدونست پسر بخاطر بیماریشه که اضافه وزن داره...!
...
((
مردم)) زنی 40 ساله رو "سنگدل" خطاب میکردن ، چون هیچ وقت روزا خونه نبود تا با بچه هاش بازی کنه و به کارهاشون برسه ،

اما هیچ کس نمیدونست زن بیوه ست ، و برای پر کردن شکم بچه هاش باید سخت کار کنه!

مردی 57 ساله رو ((مردم)) "بی ریخت" صدا میکردن ،
اما هیچ کس نمیدونست که مرد زیبایی صورتش را در راه حفظ وطنش فدا کرده 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 14:11 توسط ناصر محمدی |


آورده‌اند که شیخ جنید بغدادی، به عزم سیر، از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او.

شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند: او مردی دیوانه است.
گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.
شیخ پیش او رفت و سلام کرد.
بهلول جواب سلام او را داد و پرسید: چه کسی هستی؟
عرض کرد: منم شیخ جنید بغدادی.
فرمود: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟
عرض کرد: آری..

بهلول فرمود: طعام چگونه میخوری؟
عرض کرد: اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم،
به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم
و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم
«بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم.
بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود: تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی؟
در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی. سپس به راه خود رفت.
مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است.
خندید و گفت: سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.
بهلول پرسید: چه کسی هستی؟
جواب داد: شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند.
بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟
عرض کرد: آری. سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم
و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند
و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم.
پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.
بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن، سخن گفتن را هم نمی‌دانی. سپس برخاست و برفت.
مریدان گفتند: یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟
جنید گفت: مرا با او کار است، شما نمی‌دانید.

باز به دنبال او رفت تا به او رسید.
بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟
تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟
عرض کرد: آری. چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم،
پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد.
بهلول گفت: فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی.
خواست برخیزد که جنید دامنش را بگرفت و گفت: ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.
بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم.
بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید
و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.
جنید گفت: جزاک الله خیراً!
و ادامه داد: در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد
وگرنه هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد.
و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛
اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد هیچ بشری[دوست، همسر، فرزند، والدین، همکار، ....] نباشد!

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 13:43 توسط ناصر محمدی |

To fall in love
عاشق شدن
 
To laugh until it hurts your stomach
.آنقدر بخندي كه دلت درد بگيره
 
To find mails by the thousands when you return from a
vacation.
بعد از اينكه از مسافرت برگشتي ببيني
هزار تا نامه داري
 
To go for a vacation to some pretty place.
براي مسافرت به يك جاي خوشگل بري
 
To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از راديو گوش بدي
 
To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بري و به صداي بارش بارون گوش بدي
 
To leave the Shower and find that
the towel is warm
از حموم كه اومدي بيرون ببيني حو له ات گرمه !
 
To clear your last exam.
آخرين امتحانت رو پاس كني
 
To receive a call from someone, you don't see a
lot, but you want to.
كسي كه معمولا زياد نمي بينيش ولي دلت
مي خواد ببينيش بهت تلفن كنه
 
To find money in a pant that you haven't used
since last year.
توي شلواري كه تو سال گذشته ازش استفاده
نمي كردي پول پيدا كني
 
To laugh at yourself looking at mirror, making
faces.
براي خودت تو آينه شكلك در بياري و
بهش بخندي !!!
 
Calls at midnight that last for hours.
تلفن نيمه شب داشته باشي كه ساعتها هم
طول بكشه
 
To laugh without a reason.
بدون دليل بخندي
 
To accidentally hear somebody say something good
about you.
بطور تصادفي بشنوي كه يك نفر داره
از شما تعريف مي كنه
 
To wake up and realize it is still possible to sleep
for a couple of hours.
از خواب پاشي و ببيني كه چند ساعت ديگه
هم مي توني بخوابي !
 
To hear a song that makes you remember a special
person.
آهنگي رو گوش كني كه شخص خاصي رو به ياد شما
مي ياره
 
To be part of a team.
عضو يك تيم باشي
 
To watch the sunset from the hill top.
از بالاي تپه به غروب خورشيد نگاه كني
 
To make new friends.
دوستاي جديد پيدا كني
 
To feel butterflies!
In the stomach every time
that you see that person.
وقتي "اونو" ميبيني دلت هري
بريزه پايين !
 
To pass time with
your best friends.
لحظات خوبي رو با دوستانت سپري كني
 
To see people that you like, feeling happy
.كساني رو كه دوستشون داري رو خوشحال ببيني
 
See an old friend again and to feel that the things
have not changed.
يه دوست قديمي رو دوباره ببينيد و
ببينيد كه فرقي نكرده
 
To take an evening walk along the beach.
عصر كه شد كنار ساحل قدم بزني
 
To have somebody tell you that he/she loves you.
يكي رو داشته باشي كه بدونيد دوستت داره
 
remembering stupid
things done with stupid friends.
To laugh .......laugh. ........and laugh ......
يادت بياد كه دوستاي احمقت چه كارهاي
احمقانه اي كردند و بخندي
و بخندي و ....... باز هم بخندي
 
These are the best moments of life....
اينها بهترين لحظه‌هاي زندگي هستند
Let us learn to cherish them.
قدرشون رو بدونيم
 
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگي يك هديه است كه بايد ازش لذت برد
نه مشكلي كه بايد حلش كرد
چاپلين مي گويد :
وقتي
زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشون ميده
به اون نشون بده تو 1000 دليل براي خنديدن

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 9:0 توسط ناصر محمدی |

مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را (برای کمک کردن) دست در دُم خر زده قُوَت کرد (زور زد). دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که "تاوان بده"!

مرد به قصد فرار به کوچه‌یی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه‌یی درافگند. زنی آنجا کنار حوض خانه چیزی می‌شست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت (سِقط کرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نیز با صاحب خر هم آواز شد.

مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه‌یی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت. مگر جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایهء دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در جای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست!

مَرد، همچنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افگند. پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست!

مرد گریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانهء قاضی افگند که "دخیلم!". مگر قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چارهء رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند.

نخست از یهودی پرسید .گفت: "این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می‌کنم.

قاضی گفت: "دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست.. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند!" و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد!

جوانِ پدر مرده را پیش خواند .گفت: "این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده‌ام."

قاضی گفت: "پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است. حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرودآیی، چنان که یک نیمهء جانش را بستانی!" و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیهء سی دینار جریمهء شکایت بی‌مورد محکوم کرد!

چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت: "قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می‌توان آن زن را به حلال در فراش (عقد ازدواج)  این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش!" مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می‌کرد که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید.

قاضی آواز داد: "هی! بایست که اکنون نوبت توست!"

صاحب خر همچنان که می‌دود فریاد کرد: "مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می‌روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است.

(به نقل از "کتاب کوچه" ، گرد آورنده احمد شاملو

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 10:19 توسط ناصر محمدی |

سخت آشفته و غمگین بودم

به خودم می گفتم:

بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم میگیرند

درس ومشق خود را

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

و نخندم اصلا

تا بترسند از من

و حسابی ببرند

خط کشی آوردم،

درهوا چرخاندم...

چشم ها در پی چوب ، هرطرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

خوب، دومی بدخط بود

بر سرش داد زدم...

سومی می لرزید...

خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود...

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف،

آنطرف، نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می لرزید...

” پاک تنبل شده ای بچه بد ”

به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"

” ما نوشتیم آقا ”

بازکن دستت را...

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد...

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کرد

و سپس ساکت شد...

اما همچنان می گریید...

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد

زیر یک میز،

کنار دیوار ، دفتری پیدا کرد ……

گفت : آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زد

سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر

سوی من می آیند...

خجل و دل نگران، منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند

شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام، گفت : لطفی بکنید، که حسن را ببرم!

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟

گفت : این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است

زیر ابرو وکنارچشمش، متورم شده است

درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک...

غرق اندوه و تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد وکوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….

او به من به یاد آورد این کلام را...

که به هنگامه ی خشم

نه به فکر تصمیم

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلا من عصبانی باشم

با محبت شاید، گرهی بگشایم

با خشونت هرگز...

هرگز..

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 11:26 توسط ناصر محمدی |

* آناناس؛ بهبود عملکرد بدن پس ازجراحي را سرعت مي بخشد. به عملکرد بهتر مفصل ها کمک  مي کند و التهاب ناشي از آسم را کاهش مي دهد.

* اسفناج؛ مصرف اسفناج باعث تقويت حافظه مي شود. خطر بروز سرطان کبد، تخمدان، پروستات و روده بزرگ را کاهش مي دهد و سرشار از مواد مغذي است.

* فلفل دلمه اي قرمز، خطر بروز سرطان ريه، پروستات و تخمدان را کاهش مي دهد و بدن را از آفتاب سوختگي محافظت و عملکرد قلب را تقويت مي کند.

* کلم بروکلي؛ آسيب هاي به وجود آمده بر اثر بيماري ديابت را کاهش مي دهد. خطر بروز سرطان پروستات، مثانه، روده بزرگ، لوزالمعده و سينه را کاهش مي دهد.

* گوجه فرنگي: التهاب را پايين مي آورد، خطر بروز سرطان مري، معده، کلورکتال، ريه و لوزالمعده را کاهش مي دهد.

* سيب: سيستم ايمني بدن را تقويت مي کند. با سرطان ريه و پروستات مقابله مي کند و خطر بيماري آلزايمر را کاهش مي دهد.

* طالبي: سيستم ايمني بدن را تقويت مي کند، پوست را در برابر آفتاب سوختگي محافظت مي کند و التهاب را کاهش مي دهد.

*هويج: آنتي اکسيدان موجود در آن از دي ان اي محافظت مي کند. * گل کلم: سيستم سم زدايي را تحريک مي کند. رشد سلول هاي سرطاني را کاهش مي دهد و در پيشگيري از بروز سرطان پروستات موثر است.

* گيلاس: درد آرتريت و نقرس را از بين مي برد، کلسترول مضر را کاهش مي دهد.

* زغال اخته: با سلول هاي سرطاني ريه، روده بزرگ و لوسمي مقابله مي کند، مانع از بروز عفونت مجراي ادراري مي شود.

* کلم پيچ: با استروژن هاي مضر سرطاني مقابله مي کند. از چشم در برابر آسيب هاي نور خورشيد و آب مرواريد محافظت مي کند و تراکم استخوان را افزايش مي دهد.

* کيوي: با چين و چروک مقابله مي کند، خطر لخته شدن خون را کاهش مي دهد. با يبوست نيز مقابله مي کند.

*انبه: از سيستم ايمني بدن محافظت مي کند، کلسترول مضر را کاهش مي دهد. با منظم کردن هموسيستئين از رگ هاي خون محافظت مي کند.

* قارچ: باعث سم زدايي طبيعي مي شود. خطر سرطان پروستات و روده را کاهش مي دهد و فشار خون را پايين مي آورد.

*پرتقال: ميزان کلسترول مضر را پايين مي آورد. خطر بروز سرطان دهان، گلو، سينه، معده و لوسمي کودک را کاهش مي دهد.

* آلوي تازه و خشک: با يبوست مقابله مي کند. آنتي اکسيدان موجود در آن مانع از آسيب رسيدن به دي ان اي مي شود.

*انار:کلسترول مضر را کاهش مي دهد و با سرطان پروستات مقابله مي کند.

* کدو حلوايي: مفصل ها را از آرتريت محافظت مي کند.

خطر بروز سرطان ريه و پروستات را کاهش مي دهد و التهاب را در بدن نيز پايين مي آورد.

* تمشک: مانع از رشد سرطان دهان، سينه، روده بزرگ و پروستات مي شود.

آنتي اکسيدان موجود در آن از دي ان اي محافظت مي کند و ميزان کلسترول مضر را پايين مي آورد.

* توت فرنگي: در پيشگيري از بروز بيماري آلزايمر موثر است. ميزان کلسترول مضر را کاهش مي دهد. مانع از رشد سرطان  دهان، پروستات و روده بزرگ مي شود.

* هندوانه: خطربروز سرطان پروستات، تخمدان، گردنه رحم، دهان و گلو را کاهش مي دهد. از پوست در برابر آفتاب سوختگي محافظت مي کند.

*موز: چربي سوزي بدن را افزايش مي دهد. خطر سرطان لوسمي، کليه و روده بزرگ را پايين مي آورد. علايم آسم کودکان را کاهش مي دهد.

* ميوه قره قاط: ميزان آنتي اکسيدان بدن را حفظ مي کند و مانع از بروز عفونت مجراي ادراري مي شود.

* کنگر فرنگي: سرشار از آنتي اکسيدان است و کلسترول مضررا کاهش مي دهد.

* تمشک سياه: باعث تراکم استخوان مي شود.

* کلم برگ: خطر بروز سرطان پروستات، روده بزرگ، سينه و تخمدان را کاهش مي دهد. سيستم طبيعي سم زدايي بدن را فعال مي سازد.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 13:4 توسط ناصر محمدی |