يکي از پديدههاي زيبا و تحسينبرانگيز ايرانيان باستان، فرهنگ همياري و همدلي است. اين ارزش والاي انساني را امروزه نيز در جاي جاي سنن ايرانيان مشاهده ميکنيم و البته به آن ميباليم و سخت مفتخريم. چرايي اين تأسي همه جانبه، به مراتب منور همدلي از دامان اعتقادات يکتاگرايانه ايرانيان بر ميخيزد. مردم حقيقتجوي حقمداري که در سراسر تاريخ چندهزار سالة خويش هرگز سر به پاي هيچ بت و بتگري فرود نياورند. فرهنگ سنتي ايران پيوسته همة اجزاي عالم را در کليتي شريف با يکديگر ميبيند؛ بدين روست که در قاموس اين فرهنگ ساده اما شکوهمند، هيچ نشان و نيتي از دورويي و دوگانهگرايي نميبينيم. همه چيز در اوج تناسب با هم به سر ميبرد و اگر بيتناسبي – گاه – وجود دارد از نگاه ناساز ماست:
هرچه هست از قامت ناساز بياندام ماست
ورنه تشريف تو بر بالاي کس کوتاه نيست (حافظ)
همه اجزاي اين عالم، دست در دست يکديگر نهادهاند و با حرکتي موزون و زيبا به سوي يک نقطه در حرکتند. ابر و باد و مه و خورشيد و فلک – در فرهنگ بارور ما- شانه به شانة هم نهادهاند تا ما- که اشرف آفريدههاي خداييم- ناني به کف آريم و به غفلت نخوريم. غفلت در اين فرهنگ، زماني بر انسان تيغ ميکشد که خلاف آمدِ آفرينش عمل کنيم. يعني بر رشته موزون ِمودت نتنيم و به جاي مؤانست با هم – که جان ِ جميل جهان است – به عداوت با هم برخيزيم.
اصليترين جانمايههاي فرهنگ سنتي ايران، تأکيد ِمؤکد بر عنصر شريف همدلي است که همة زايشهاي فرخنده فرهنگي از دل آن بر ميخيزد:
چون سليمان را سراپرده زدند
جمله مرغانش به خدمت آمدند
هم زبان و محرم خود يافتند
پيش ِ او يک يک به جان بشتافتند
جمله مرغان ترک کرده چيک چيک
با سليمان گشته افصح مِن اَخيک
همزباني خويشي و پيوندي است
مرد با نامحرمان چون بندي است
اي بسا هندو و ترک همزبان
اي بسا دو ترک چون بيگانگان
پس زبان محرمي خود ديگرست
همدلي از همزباني بهترست [1]
وجود همدلي توصيه مؤکد سنن ايراني است. سنت ايرانيان، همدلي را - نه يک زينت رفتاري - بلکه يک «بايد» و الزام تلقي کرده و ميکنند که هرکه از آن دور و محجور افتد مأجور نيفتد؛ به گفته سعدي:
تو کز محنت ديگران بيغمي
نشايد که نامت نهند آدمي
و يا حسب سخن پدر شعر فارسي – رودکي – که گفت:
بيا تا قدر يکديگر بدانيم
که تا ناگه ز يکديگر نمانيم
و نيزحافظ که فرمود:
حُسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آري به اتفاق جهان ميتوان گرفت
ميبينيم که ناهمدلان وناهمدلي درپهنه اين فرهنگ نامدارنه فقط غيرانساني شمارده شده است بلکه ازچنان رفعت ساني برخورداراست که همدلان ناهمزبان ميتوانند در سايهسار وفاق و همدلي به فتح عالم نايل آيند، اما ناهمدلان همزبان نميتوانند به َنمي از َيم ِ توفيق دست يابند.
ماشين و مودت و معيشت!
با ورودِ لجام گسيخته ماشين به ايران، شيوة زندگي سنتي که بر پاية همياري و همدلي استواربود، تا حدود زيادي دگرگون شد و منفعتگرايي به جاي همياري نشست. ماشين و فرامين انبوه و غير انسانياش، جانمايههاي سنتي را برنميتافت و هر عاملي که ميتوانست آدمي را به کسب سود و قدرت مادي بيشتري برساند، ارج مينهاد. اکنون با دورشدن تاريخي از حقيقت سنت و زانو زدن به پاي مصنوع صانع شدة عصر جديد (تکنولوژي) اگر به مواريث سنتي به ديدة ترديد نگريسته نميشد، حداقل به ديدة تحقير نگريسته شد. اکنون حقيقتخواهي سنتي که واجد ارزش بود، جاي خود را به قدرتطلبي داده بود و همه چيز در ساية اين باور نارس ترجمه ميشد که هرچه توانمندتر در کَندن سهم بيشتر از سفرة گستردة طبيعت به قدرت نزديکتر. در تندباد فرهنگي که بر نهال ظريف و تُرد سنت ايراني وزيد، رفاه نفساني، اصل اساسي همه پويشها و جوششها شمارده شد و انسانها به اعتبار اينکه تاچه حد در برآوردن حاجات غرايز موفقند، طبقهبندي شدهاند.
در چنين فضايي «قدر» آن ديگري زماني دانسته ميشود که بدانيم وي تا چه حد ميتواند در برآوردهسازي «اميال» ما دست از آستين برآورد. سوداي ِسود بر بود و نبود ما پرتو افکند و ما آن به آن از سنن ِديرپايمان فاصله گرفتيم و به جاي «فهم معناي بالغ زندگي» به «درک ناتمام ِمفهوم ِمتعارف ِ زيستن» روي آورديم. بر اين اساس همدلي، تعريفي صنفي و صوري پيدا کرد و از سيرت راستينش تهي شد.
يادي از آن همدليهاي سترگ
نمونهاي از همياريهايي که در فرهنگ سنتي و پرپيشينة ما ايرانيان نمودهاي بارزي داشته است و به نوعي در حافظه تاريخ نيز مضبوط است بدين قرار ميباشد:
واره:
همياري زنانه که هنوز در همة روستاهاي ايران روايي دارد؛ و آن چنان است که زنان روستا، شير هر روزه گوسفندان خود را با يک سنجش شگفت ميان خود تقسيم ميکنند تا هر کس چون هنگام شير به او رسد به اندازهاي شير داشته باشدکه بتواند با آن ماست و کره و روغن و کشک و دوغ فراهم آورد. با اين روش، اگر پير زني يک بز يا گوسفند هم داشته باشد، با دادن آن به «واره»، در يک سال حداقل يک روز هست که او با گرفتن شير روستا (يا بخشي از شير روستا) بتواند روزي سالانة خود را تأمين کند.
در آن روز همة ديگها، آبگردانها و ابزارهاي همگاني روستا نيز در دست آن پيرزن خواهد بود و جوانان نيز براي گرفتن فرآوردههاي شيري به او ياري ميرسانند. [2]
باغ اسپار:
منظور بيلزدن باغها ميباشدکه همچنان در همة روستاهاي ايران انجام ميشود؛ چرا که تراکتور را براي بيلزدن نميتوان به همه جاي باغ گسيل داشت. در اين نوع همياري، همة جوانان روستا در يک روز معين و از قبل پيشبيني شده، به بيلزدن باغهاي آماده، باغ اسپار ميپردازند که در نهايت دارنده باغ به پاس تشکر، آنان را به ناهار ميهمان ميکند.
جوي روبي:
در هر روستا، در جويهاي از رودخانه برآمده، سالانه به اندازة گوناگون گل و لاي از بارانهاي سيلآسا، تهنشين ميشود و مردان روستا در يک يا چند روز، پيش از آمدن نوروز، همه به ياري هم، جوي را لايروبي ميکنند.
لايروبي قنات:
متأسفانه امروزه با حفر چاههاي عميق و برآوردن آب با موتور، بيشتر کاريزهاي ايران خشک شده است؛ در حالي که پيش از اين زمان (و در اين زمان براي کاريزهاي روان) چند روز نيز به همياري براي لايروبي قنات اختصاص مييافت و بعضاً ميشود.
کاشت و داشت و درو:
براي زنان بيسرپرست، پيرمردان، آموزگار و نيز روحاني روستا، اين مهم در فروغ مساعدتي مصفا به وقوع ميپيوست و آنچنان بود که روستاييان همه با هم در زميني که به اين کار ويژه شده است يا در زمين از کار افتادگان در يک روز شخم ميزنند و تخم ميپاشند. پسان در درازناي سال، بهنگام، هر يک از مردان روستا آن زمين را آبياري ميکند، و به هنگام درو، همه با هم آن را درو کرده، خرمن ميکنند و گندم و جوِ پاککرده را به خانة آن کس که برايش ياري خواستهاند، ميبرند.
برگزاري آيين زناشويي:
در فرهنگ سنتي ايران از گذشته چنين بوده که در مراسم پيوند دو جوان، بيشترين مشارکت ممکن را داشته باشند. اين مهم را ايرانيان براي خودشان گرامي ميديدند و از موهبتها و التفاتهاي ويژة خداوندي ميشماردند. هنوز هم در روستاهاي ايران، هرگاه دو جوان آهنگ پيوند ميکنند، در روستا کسي نميماند که در حُسن برگزاري آن مراسم کاري را انجام ندهد.
ميهمانان از ديگر روستاها، آرد و برنج و نان و روغن و گوسفند با خود به همراه ميآورند و افزون بر اين همه هر کس به قدر درآمد و بنية مالي خود، پولي ميپردازد تا بدرقة راه نوعروس و نوداماد شود و آن دو بتوانند در مطلع زندگي مشترک، خيالي نسبتاً آسوده داشته باشند. نوعاً نه تنها با آن پول هزينة مراسم پيوند پرداخت ميشود، بلکه تا چند ماه نيز زندگي آن دو جوان با ماندة آن به خوبي و خوشي ميگذرد. در اين نوع مراسم، همچنين هريک از شرکتکنندگان به اندازهاي که بتواند پول به رامشگر و آرايشگر و دلاک دِه ميدهد تا هزينة مراسم بر شانة عروس و داماد فشاري وارد نکند.
آيين سوک:
ايرانيان نه تنها درمراسم شاديبخش و سرورانگيز يکديگر به نحو وسيع و صميمانهاي شرکت ميکردند که در مصائب و رخدادهاي اندوهبار هم نيز مشارکتي فعال و همهجانبه داشتند و به اصطلاح در غم و شادي شريک و دوشادوش يکديگر بودند. اين همه قطعاً تظاهرات بيروني يک اعتقاد سنتي معقول است که زندگي اين جهاني را بسي گذرا و تمامشدني ميداند و سخت به اين نکته باور دروني و ژرف دارد که «ميان تولد، که با درد آغاز ميشود تا مرگ که انتقال و ارتقاء است، يک دورة نقاهت وجود دارد به نام زندگي. اين سه پنج عمر با همة شادمانيها و اندوههايش گذشتني و به اتمام رسيدني است. سوک و سور براي همة انسانها در اين دو روزه بيدوام رخ خواهد داد؛ پس خوشتر آن باشد که خود را از واقعيت جاري و رخدادني زندگي دور و مهجور نسازيم و بکوشيم تا فراز و فرودهاي محتوم جاده زندگي را در ساية همياري و همدلي با هم سپري کنيم.
در آيين سوک نيز تمامي کارها بر شانههاي همگان و همگنان – به طور برابر- است. مثلاً در ايل بختياري يا در ميان مردم کردستان – سُرنا نوازان – با آهنگي خاص، مردمان را از روستاهاي دور و نزديک به جانب روستاي فرد متوفي فرا ميخوانند. بارزترين و پرشکوهترين جلوههاي برگزاري مراسم سوک را در لحظههايي مشاهده ميکنيم که ارزشهاي مشترک و به تبع آن ميراثهاي مشترک مدخليت و وساطت دارند. مانند مراسم مربوط به پاسداشت شهداي کربلا؛ که در هنگامه اين مناسبتهاي جاويدان، همه با هم به ياري و مساعدت وزن خاص اشعار بر سر و سينه ميزنند و حماسه حسيني را گرامي ميدارند. در مراسم محرم و صفر، همة ديوارها و سترها برداشته ميشود و صحنههاي بيبديلي از يگانگي و اتحاد را ميان همة طبقات اجتماعي با هر بضاعت مالي و معنوي مشاهده ميکنيم.
در برخي از کتابها [3] ذکر شده است که آيينهايي از اين دست در ايران باستان ويژة چند پهلوان ِ گُرد ايراني مانند ايرج، سياوش، سهراب و اسفنديار هم برگزار و برپا ميشده است. از متن و بطن همين مراسم در روزگار ديلميان، آيينهاي تعزية سالار شهيدان، حضرت امام حسين (ع) به ديگرگونه وجهي روييد.
در سنت نمايشي ايرانيان، نوعاً برگزاري سوکوارهها، جايگاه در خور تأملي داشته است. آنان در تنفيذ باورهاي پاک و اعتقادات رباني خود، از زبان نمايش استفادههاي مبسوطي ميکردند که يکي از بارزترين جلوههاي مسلم آن «پتواژگويي» يا همان مکالمة منظوم بوده است که به خصوص در ميان موبدان زرتشتي رواج و منزلت بسياري داشته است.
ورزش:
در لحظه لحظههاي ورزشهاي باستاني ايران، به روشني عنصر همياري و همدلي را مشاهده ميکنيم؛ تا آنجا که پيشکسوتان با آغوشي گسترده و با طيب خاطر و خاطري عاطر، به ياري نوخاستگان عرصه ورزش ميآيند. در گود زورخانه که براستي گود جوانمردياش بايد ناميد، همه و همه در کنار يکديگر به ورزش ميپردازند و همة جنبشها و حرکات به نحو يکسان صورت ميپذيرد.
ورزش باستاني ايران با پيشينهاي شش هزار ساله، براستي نماد بارز همياري و همدلي است؛ همه چيز با ضرب مرشد آغاز ميشود و در طي مدت ورزش، هرگز احدي در سوداي پيشيگرفتن از آن ديگري نيست؛ زيرا خلاف آمد ورزشهاي امروز که غالباً در شمار مواريث و تحفههاي فرهنگي غربيان محسوب ميشود، هرگز قرار نيست که کسي برنده يا بازنده باشد و در پايان دست کسي را بالا ببرند و يا پايين آورند. به اين خاطر است که امکان مشارکت همة ورزشکاران در تجربة جمعي يکديگر با وسعتنظر خاصي (که خود از عناصر فاخر و اعتلا آفرين فرهنگ سنتي ايران است) فراهم ميآيد.
بافندگي و ريسندگي:
تا پيش از اين که ماشين و فرامين آن در جامعة ايراني تا بدين حد گسترده و فراگير نشده بود و همه چيز و همه کس معطوف به آن نبود و به تبع آن کار ريسندگي از بانوان ما گرفته نشده بود، شب همه شب، همة زنان و دختران روستا، پس از بهخواب کردن کودکان، در خانة يکي از آنان گرد ميآمدند و با خواندن ترانههاي زيباي روستايي به يکديگر ياري ميرساندند؛ تا خواب ايشان را فرا نگيرد و همگان بتوانند آن اندازه پشم يا پنبه شبانه را ببافند و به خانههاي خود ببرند.
اينگونه ترانهخواني، در روستاهاي خراسان به نام «کِلهّ فرياد» هنوز حضور دارد؛ چندانکه مردان روستا، شبي را برميگزينند و در خانهاي گرد ميآيند و تا بامداد ترانه ميخوانند. اين ترانهها که نوعاً در خصوص عاطفيترين و بنيانيترين مسايل انساني است، اسباب قوام دل و جان و آسودن روان يکايک افراد ميشود و چندان در بهجتافزايي آنان مؤثر است که ميتوانند در سايهسار اين ترانهها از ستم متعارف روزمرگيها برهند. بسياري از محققان عقيده دارند که «اين ترانهها براي عامة مردم فرهنگدوست، دوست داشتني و زيبا ودلرباست؛ به همان دلربايي شعرهاي آسماني حافظ و سعدي و مولانا و به همان زيبايي آثار سهراب و فروغ و اخوان. اگر خوب بنگريم، اين ترانهها زبان ديرين ِدل و ادراک ماست. زبان عامه رفته بر باد! زبان پدران و مادران نگارمانند که به مکتب نرفتند و به غمزه مسألهآموز اصالت و حيات ادبي قوم ما گرديدند. اين ترانهها براي ما، همان آب زلال شعر سهراب است که ميرود پاي سپيدار فرهنگ ديرين ِ ما تا آن را پايدار و سرزنده سازد و يا همان دستهاي فروغ است که در باغچة فرهنگ بومي ما کاشته شده و به روزگاران سبز خواهد شد و يا همان پوستين کهنة اخوان است که به مانند ميراثي جاودان و والا براي لالههاي فرداهاي دور و نزديک باقي و گرامي خواهد ماند.
باري، اين ترانهها قديمند و کهن و از سويي جاري و سرزنده، يادگار جاري اعصار ماست. صداهاي متراکم راويان قصههاي شاد و شيرين، رجزهاي دردآلود و ديرين فاتحان شهرهاي رفته به باد و اين صداها هماکنون به پژواک، بارها و بارها، از دل خانههاي متروک و غمگرفته تا پهناي دشتهاي سبز و خرم، در گنبد بلند زمان ميپيچد. اينها پژواک بلندِ آمال ناپيداست و موية رنجهاي کهن.
اين ترانهها نه تصنيف است و حَراره [4] و نه رباعي و چارپاره؛ بلکه ترانههاييست اصيل، بومي، زلال و کهن. گفتم «اصيل»، مرادم نه آن اصالتي است که وابسته به نسخ کهنه اصلي و يا بدلي متون باشد و گفتم بومي، تا نه تصور شود که اين ترانهها رنگپريدهاند و آفتاب سوخته دياري نيستند. گفتم «زلال»، تا مسلم شود که از دلهاي صميمي و جانهاي سراسر عاطفه برخاستهاند و اما «کهن»،... کهن بودن اين ترانهها به استناد اسناد مکتوب است و نه بنا به روايات منقول و مستند از منابع و متون، بلکه اين کهنانگاري و ديرينپنداري ترانهها بر اساس روايات عموماً شفاهي و جاري و ساري در بين طيف عظيمي از اجتماع – يعني: «عامه» – است. عامهاي که زبان، ادبيات، تاريخ و باورهايي مخصوص به خود دارند و همه رويکردها و تجليات ذوقيشان به نام فرهنگ عامه مشهور است و اين ترانهها، بُرشي از فرهنگ عامه است؛ يعني قسم مهمي از يک واقعيت چشمنواز و يک فرهنگ اصيل. [5]»
گونههاي همياري و همدلي در فرهنگ سنتي مردم ايران چندان زياد است که بايد دربارة آن فرهنگنامهها نوشته شود؛ اما با اين سخن که همياري در خواندن ترانه و کار (براي دختران ريسنده) باشد، به پيشينة آن در ايران باستان باز ميگردد و نمونه آن همياري دخترکان کرماني است براي ريسندگي در روز، بيرون از خانه و در بيابان و کشتزار و کوهستان:
يکي شهر بُد تنگ و مردم بسي
ز کوشش بُدي خوردن هر کسي
در آن شهر دختر فراوان بدي
که بيکام و جوينده نان بدي
به يک روي نزديک بودي به کوه
شدندي همه دختران همگروه
از اين هريکي پنبه بردي به سنگ [6]
يکي دوکداني ز چوب خدنگ
به دروازه دژ شدي همگروه
خرامان از آن شهر تا پيش کوه
برآميختندي خورشها به هم
نبودي به خورد اندرون، بيش وکم [7]
در اين داستان دو همياري ديگر هم هست: يکي همراه رفتن همة دختران و ديگر بر روي هم ريختن خوراکها و همه با هم خوردن. کهنترين ريشة اين همداد [8] بزرگ و انساني ايراني را در بخشي گمشده از «اوستا» به نام «گنباسرني چت» ميبينيم که چنين آمده است:
«اندر همي نيکدينان با يکديگر براي برآوردن نياز هم و نيز همياري با اکدينان [9] در کاري که از آن بدين گزايش نميرسد. [10]»
در سنت همياري ايرانيان، همياري در اموري توجيهپذير است که تبعات و ثمرات آن عايد همگان شود، اما اگر بخواهند درختان جنگل را ببرند، يا کشتزاري نرسيده را درو کنند، چون چنين کارهايي از ديدگاه سنت ايراني ناشايست است به يقين همياري در چنين حالي صورت نميپذيرد.
در فرگرد شانزدهم سوتکرنسک دربارة مزدهاي گوناگون سخن آمده است؛ نخست آنان که مزدِ نيکو در برابر کارشان ميگيرند. دو ديگر آنانکه مزد بسيار ميگيرند و برترين پايه را آنان دارند که در برابر کار «اهرايي» [11] را بخواهند. در نوشتههاي پهلوي نيز بارها به واژة «کرپک مزد» که مزد نيکوکاري در راه خداوند بوده باشد، اشاره رفته است و پيداست که چنين مزد و پاداشي براي آنان است که ياوري به نياز عموم ميرسانند.
در بخش چهارم «نيکاتوم نسک» يکي ديگر از بخشهاي گمشدة اوستا، به نوع ارزشمند ديگري از همياري و همدلي برميخوريم و آن همياري مردمان است براي جداکردن دو کس که با هم بر سر جنگند.
بنابر آن نسک، کس يا کسان که بيند، دو کس با يکديگر به جنگ آويختهاند، اگر براي جدا کردن آنان پيش نيايند، گناهکار به شمار ميآيند و دادگاه دربارة آنان داوري ميکند! [12]
نتيجه:
همة توفيقهاي بزرگ جوامع در طول تاريخ از دامان توجه ژرف به همدلي و همياري برميخيزد. به يقين، هر جا که خللي و اختلالي و خلطي در مسير تعالي انساني ديده شود، بايد بيدرنگ به نبود کيمياي همدلي و همياري پيبرد. ايران ما در طول تاريخ، همواره مدرس و مدبرِ همدلي بوده است. بر اين اساس هرگز به يک سونگري و خودبيني نگراييده و بر تعامل پرتلؤلو با آحاد عالم برخاسته و اين همه باروري و باورمندي را براي خويش خواسته است.
غنا و قدرت فرهنگ سنتي ايران مرهون غناي فرهنگ همدلي و همياري آن است
نويسنده: عليرضا باونديان
لوطى گرى در دو قرن اخير در كشور ما نمود چشمگيرى داشته است و در حوادث سياسى تاثير مى نهاده است. اين بدان معنا نيست كه اين پديده به يكباره شكل گرفته و خاص اين دوره است، بلكه لوطى گرى نيز مانند بسيارى از پديده ها ريشه اى كهن دارد و شايد تاريخ آن به قبل از اسلام نيز برسد.
گفته شده است كه در دوره ساسانى فرزندان طبقات فرودست جامعه به تقليد از فرزندان ذكور فرادستان كه اسواران بودند و خود را به آئين جوانمردى آراستند رفتار آنها را در پيش گرفتند و با يكديگر جمع شدند و خود را ايار (برادران) ناميدند و ايارى پيشه كردند و از درماندگان حمايت كردند. (تحفه الاخوان) پس از اسلام نيز عيار ناميده شدند كه بازمانده همان سنت ايارى پيش از اسلام بودند و نمونه شاخص آن يعقوب ليث صفار است. (تاريخ سيستان) به مرور زمان در حالاتشان تغييراتى به وجود آمد و دگرگون شدند. اما بسيارى از خصوصيات گذشته دور را با خود حمل مى كردند.
اين گروه خيل بيكاران و جوانان حاشيه شهر هاى بزرگ بودند كه زورمندى بضاعتشان بود كه از آن در هرج و مرج ها استفاده مى كردند و شهر را به آشوب مى كشيدند. در حوادث تاريخى كه در اثر رقابت ميان مردان سياسى و جوياى برترى سر مى گرفت اين گروه شيرازه جامعه را از هم مى گسلاندند و به نفع يكى از طرف هاى درگير وارد كارزار مى شدند. اما در نزاع قدرت بهره اى نمى گرفتند مگر مالى كه در اثر غارت نصيب آنها مى شد. با قدرت جنگاورى خود جامعه را دچار آشوب و بدين وسيله آن را اداره مى كردند و با قدرت گرفتن يكى از ارباب قدرت از صحنه سياست محو مى شدند. اين گونه برآمدن ها و فروشدن ها در سرتاسر تاريخ ايران ديده شده است. برآمدنشان در اثر تزلزل هاى سياسى و پنهان شدنشان با شكل گيرى حكومت قدرتمند بود.
دوران قاجار
نويسندگان دوره قاجار لوطى را به معناى نامقيد، بى باك، شرابخوار، قمارباز و كم تعقل معنا كرده اند و همچنين آنها را بخشنده، دستگير ضعفا و جوانمرد ناميده اند. (دهخدا) از اين تعاريف برمى آيد كه لوطى ها نيك و بد، زشت و زيبا را توام داشته اند. در ميانشان خصوصيت دستگيرى از درمانده و زورگويى هر دو وجود داشته است. آنها مردانى بودند كه در برابر بيداد مى ايستادند و با مامور دولتى درگير مى شدند اما از جانب ديگر به دليل زورمندى مردم آزارى نيز از آنان سر مى زد. (كسروى، تاريخ مشروطه) در منابع دولتى قاجار، از آنها به عنوان شرور، فاسد و برهم زننده امنيت ياد شده است. (وقايع اتفاقيه)
لوطى ها از امتياز اجتماعى بى بهره بودند، شغل هاى كم اهميت چون طبق كشى، توت فروشى، فالوده ريزى و... از اين قبيل داشتند (خاطرات مستوفى الممالك) و نيز از راه باج خواهى و گردن كلفتى و كار هاى غيرمعمول روزگار را مى گذراندند.
از نظر ظاهرى لباس شان با افراد عادى تفاوت داشت. عباى نازك و ماهوت انگليسى، عرق چين و شب كلاه مخصوص داشتند. شال، گيوه تخت نازك، دستمال ابريشم كاشان، چاقو، قمه و چپق از لوازم ضرورى آنها بود. كارهايشان غيرعادى بود و جنبه خودنمايى داشت. سر و وضع مهيج و محرك براى خود درست مى كردند. معمولاً داراى اسم هاى تركيبى بودند چون عبدالله بيغم، باقر بيخون، اكبر بلند، على نيزه اى، حسن ببرى، مهدى گاوكش، رمضان شاه و... نوعى گويش اختراعى داشتند كه به هنگام ضرورت و زمانى كه مايل نبودند كسى از صحبت هايشان سردرآورد به آن گويش صحبت مى كردند. (يادداشت هاى ملك المورخين)
مركز تجمع آنها در محلات شهرها و تكيه محلات بود. معمولاً تكيه به امر باباشملى كه رياست آنها را داشت اداره مى شد. در محلات شهر هاى ايران تكيه هاى متعددى بود كه در ايام عزادارى لوطى ها بر سر تكيه رقابت مى كردند و اين رقابت بر تجمل تكيه مى افزود و گاهى كار رقابت به زدوخورد مى انجاميد كه روز ها ادامه مى يافت و به سنگربستن و تيراندازى مى كشيد. روز سيزده نيز از روز هاى شرارت آنها بود و هر ساله در اين روز جنگ راه مى انداختند. (وقايع اتفاقيه) و نيز در روز عيد قربان شترى را آذين مى بستند و دور آن جمع مى شدند و شتر را زنده زنده تكه تكه مى كردند و در اين مراسم نيز به جان يكديگر مى افتادند. (يادداشت هاى ملك المورخين)
لوطى ها از خود انديشه و آرمان خاصى نداشتند، انديشه آنان بستگى داشت به اينكه به چه گروهى نزديك شوند. رنگ آنها را مى گرفتند و با ايجاد آشوب و درگيرى راه را براى خواسته هاى فرد يا جريان مورد نظر باز مى كردند.
لوطى ها از حكومت مقررى منظم نمى گرفتند بنابراين عامل حكومت محسوب نمى شدند اما متنفذان محلى براى رسيدن به منويات خود از آنان استفاده مى كردند. در واقع آنها به وسيله اعيان به فساد كشيده مى شدند. خاندان قوام در شيراز براى حفظ قدرت به لوطى هاى خود متكى بودند.
در اواخر سلطنت فتحعلى شاه ( ۱۲۴۰ ه ق) حاجى هاشم خان از لوطى هاى محله لنبان اصفهان همراه لشكر لوطى هايش سر به شورش برآوردند و شهر را در وحشت فرو بردند. آنان روز ها از مردم اخاذى مى كردند و تحت حمايت صدراعظم و حاكم اصفهان بودند و اين دو براى تحميل خواسته هايشان به شاه بدين وسيله فشار مى آوردند. فتحعلى شاه با سپاه سنگينى عازم اصفهان شد. محله لنبان را ويران كرد و هاشم خان را كشت و اطرافيانش تار و مار شدند. (ناسخ التواريخ)
پس از مرگ فتحعلى شاه ( ۱۲۴۷ ه ق) سران شهر اصفهان كه بر عدم انسجام حكومت محمدشاه واقف بودند، براى تعويض حاكم اصفهان خسروخان گرجى لوطى ها را به ميدان آوردند. سركرده لوطى ها رمضان شاه بود كه پس از شورش حاكم واقعى شهر شد و به نام او سكه زده شد و لوطى ها هر يك امير محله اى شدند. او دستور داد لوطى ها به بازار حمله كنند و اموال مردم را غارت و آنها را در مسجد جمعه انبار كنند. (خاطرات ظل السلطان)
او از مردم به زور ماليات مى گرفت و اگر كسى مقاومت مى كرد اموال و زن و فرزندش به يغما مى رفتند. اين شورش يك سال و نيم طول كشيد. مردم اصفهان براى شكايت راهى تهران شدند. شاه ناچار شد خود به اصفهان لشكر بكشد. لوطى ها دروازه هاى شهر را بستند، اما به دستور سيدمحمدباقر شفتى از روحانيان اصفهان ناچار دروازه شمالى را گشودند. سپاه شهر وارد شهر شد و لوطى ها را دستگير كرد. دادگاهى تشكيل شد. مردم به شكايت جمع شدند و ماجرا را شرح دادند. طى مدت شورش لوطى ها زنان را شكنجه كردند و گيسوانشان را بريدند. عده اى را كور كردند. برخى را با سر در خاك فرو كردند و دسته اى نيز به قتل رسيدند. سرانجام سران شهر آنها را به شاه تحويل دادند و محمدشاه نيز دستور داد دست و پاى آنها را بريدند. هنگام مرگ محمدشاه ( ۱۲۶۴ ه ق) بار ديگر لوطى ها شورش كردند، اين بار در يزد به دروازه هاى شهر حمله كردند و دروازه را بستند. سربازان را از بالاى برج و بارو به زير انداختند. در هر محله يك لوطى امير شد. رئيس آنها محمد نام داشت شغل او پيش از شورش شمع فروشى بود و پدرش دهليزبان كاروانسرا بود. اشرار گرد او جمع شدند. محمد ابتدا از بازرگانى سيصد تومان طلا به زور گرفت و سپس دستور غارت شهر را داد. شهر را زير فرمان گرفت و بازاريان از ترس به او هديه مى دادند. (ناسخ التواريخ، جهانگير ميرزاسپهر)
چون ناصر الدين شاه ( ۱۲۶۴ ه ق) بر تخت نشست اميركبير سپاهى عازم يزد كرد و شورش آنها را خاموش كرد. سپس دستور داد بست نشينى متوقف شود زيرا لوطى ها از بست نشينى سوءاستفاده مى كردند و پس از هر ظلم و جنايتى براى در امان ماندن از مجازات در بقاع متبركه پناه مى گرفتند. اميركبير درباره لوطى ها و شورش هاى دائمى آنها تدابيرى انديشيده بود كه از شورش هاى آنها كاسته بود. امير به آنان اجازه داده بود با خود قمه حمل كنند اما گفت: «كو آن جرات كه به آن دست ببرند.» (عباس اقبال، اميركبير) در دوره اميركبير بين امام جمعه اصفهان و امير اختلاف بروز كرد و لوطى هاى اصفهان به سركردگى نواب احمد ميرزا صفوى (از نوادگان صفويه) شورش به راه انداختند و اميركبير در نامه اش به لوطى بازى و آشوب اين جماعت اشاره صريح داشت و سرانجام اين شورش را از ميان برداشت. (آدميت، اميركبير) پس از اميركبير بار ديگر بست نشينى مورد استفاده لوطى ها قرار گرفت. در ۱۳۱۴ ه ق چند تن از لوطى هاى محله سيداسماعيل (بقعه) طلبه اى را كتك زدند، طلبه ديگرى سرش را بيرون آورد او را نيز با قمه مجروح كردند. ضارب در بقعه سيداسماعيل متحصن شد. طلبه ها جمع شدند، سربازان و فراشان نيز رسيدند تا بستى را بيرون بكشند كه حاج معصوم و مهدى گاوكش از سركردگان لوطى هاى آن محل سر رسيدند و عده اى لوطى با قمه و قداره همراه آوردند. در امامزاده را گرفتند و به كسى اجازه تعرض به بستى را ندادند و صد نفر سرباز را فرارى دادند. احدى از ترس جلو نمى رفت، طلبه زخمى و از بستى در كمال عزت پذيرايى مى شد. (سالور)
در دوره ناصرالدين شاه از لوطى ها رفتار هايى در جهت خواست مردم نيز ديده شده است از جمله در تحريم تنباكو ( ۱۳۱۰- ۱۳۰۹ ه ق) سيد عبدالله بهبهانى با اين قرارداد مخالفت كرد. سران لوطى ها مهدى گاوكش و حاج معصوم كه به سيدعبدالله بهبهانى نزديك بودند سردسته مردم شدند و در ارك همراه مردم بودند. نظاميان كه شليك كردند آنها دست به سنگ بردند و در و پنجره عمارت نايب السلطنه را شكستند و شورش عليه قرارداد رژى را رهبرى كردند. مهدى گاوكش در محله سرپولك زندگى مى كرد و چون هوادار بهبهانى بود بى باكانه در قهوه خانه از عين الدوله بد مى گفت. سرانجام عين الدوله كه با بهبهانى دشمن بود كينه اش را بر مهدى گاوكش فرود آورد. شبانه فراشان به خانه اش ريختند زنش را كتك زدند، پسرش را در حوض حياط خانه خفه كردند، اموالش را تاراج كردند و او را به زندان افكندند. (كسروى، تاريخ مشروطه)
لوطى ها و انقلاب مشروطه
پس از آنكه محمدعليشاه به پادشاهى رسيد ( ۱۳۲۷- ۱۳۲۵) مخالفت خود را با مشروطه آغاز كرد. او علاوه بر آنكه از ترفند هاى گوناگون براى سركوب استفاده مى كرد به لوطى ها و داش ها نيز اجازه تعرض به مجلس و مشروطه را داد. اين گروه به سركردگى صنيع حضرت رئيس لوطى هاى سنگلج و مقتدر نظام رئيس لوطى هاى چاله ميدان در ميدان توپخانه جمع مى شدند. روز ها به مدرسه مروى مى رفتند و در مسجد شاه جمع مى شدند و به مشروطه خواهان و سخنوران آن دشنام مى دادند. بيشتر از هر كس با ملك المتكلين و واعظ اصفهانى دشمنى مى كردند. پس از آنكه در مسجد شاه زد و خورد كردند و به مسجد سپهسالار هجوم بردند و دشنام را نثار مشروطه خواهان كردند، با هياهو به در مجلس رفتند و در آن جا تيراندازى را آغاز كردند. سپس به ميدان توپخانه رفتند در آنجا چادر زدند و ديگ هاى پلو را بار گذاشتند و شعار مى دادند: «ما ديگ پلو مى خواهيم. مشروطه نمى خواهيم». قزاق هاى حكومتى در اطرافشان گشت مى زدند اگر طلبه يا سيدى يا فكلى در آن ميان بود كتك مى خورد. هر كس كلاه ماهوت كوتاه به سر و سردارى به تن داشت فكلى و مشروطه خواه شمرده مى شد، جيبش را خالى مى كردند و آزارش مى دادند. رهگذران را به بهانه مشروطه خواه بودن لخت مى كردند. به اداره روزنامه ريختند و آنجا را تاراج كردند. از ورامين به تحريك اربابان جمعيتى حركت كردند و به لوطى ها پيوستند. فرياد مى زدند «مجلس را خراب مى كنيم و فرش هايش را پالان الاغ مى كنيم.» در بلواى ميدان توپخانه ميرزا عنايت نامى كه مبلغى پول در جيب و ساعتى طلا با زنجير طلا همراه داشت مورد هجوم لوطى هاى مستقر در توپخانه قرار گرفت. نخست پول و ساعتش ربوده شد پس از آن چشمانش را بيرون آوردند بعد او را به درختى بستند و هر يك از آن جماعت به او قداره زدند و شرحه شرحه اش كردند و اين همه را در مخالفت با مشروطيت انجام دادند. از آن پس هيچ طلبه و هيچ فردى كه ظاهر مرتبى داشت جرات نمى كرد از خانه بيرون رود. تجمع ميدان توپخانه زمينه مساعدى شد براى كودتاى محمد عليشاه و به توپ بستن مجلس ( ۱۳۲۵ ه ق) و مشروطه در تهران به پايان سيد.
اما در آذربايجان جنگ براى ادامه حيات مشروطه ادامه يافت. در آن شهر دو نمونه از خصائل نيك و ناشايست لوطى ها در برابر هم صف آرايى كردند. يكى در دفاع از مشروطه جانفشانى مى كرد و ديگرى در هماهنگى با قزاق هاى روسى و نيرو هاى مخالف مشروطه به جنگ و خونريزى مى پرداخت.
ميرهاشم دوه چى كه در انتخابات مجلس اول موفق نشد به مجلس راه پيدا كند، بنابراين مخالف مشروطه شد به تبريز رفت و حاج محمد صراف نيز او را در مخالفت با مشروطيت تقويت مى كرد. لوطى ها دوه چى مخالف مشروطه و دشمن طرفداران آن شدند و شورش عليه مشروطيت را آغاز كردند. سواران قره جه داغ به آنان پيوستند رحيم خان چلپيانلو آنان را هدايت مى كرد. محلات سرخاب، ششكلان و باغميشه نيز عليه مشروطيت بودند و در بالاى مناره هاى مساجد سيد حمزه و صاحب الامر سنگر گرفته بودند و مردم را گلوله باران مى كردند. آنان با تهران و طرفداران محمد عليشاه ارتباط داشتند. (كسروى، تاريخ مشروطه)
محله اميرخيز با رهبرى ستارخان و باقرخان كه از قديم در دليرى در تبريز شهره بودند و از لوطى هاى اين محله بودند به كمك مجاهدان ويجويه در برابر سياهكارى هاى طرفداران محمد عليشاه ايستادند و جنگى طولانى را با هدايت آن دو ادامه دادند و با آنكه در محاصره كامل بودند و نان و آذوقه در محلات طرفداران مشروطه ناياب شده بود، به مبارزه عليه استبداد و كودتاى محمد عليشاه ادامه دادند و كوى اميرخيز با هدايت ستارخان يكه و تنها در برابر قواى دولتى ايستاد، در حالى كه در سراسر ايران حتى همه محله هاى تبريز مشروطيت پايان يافته بود. تنها ستارخان و اميرخيز پاى فشردند و سرانجام پيروز شدند و با فتح تهران محمد عليشاه خلع شد.