تبليغاتX
ایران و ایرانیان
خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه ‌ی بزرگ است.
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 10:26 توسط ناصر محمدی |

هزار و یک اسم داری و من از آنهمه لطیف را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست ، از بهشت که آمدم تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود ، کدر بود ، سفت بود و سخت . دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد  ومن هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر .  من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از ن عبور نمی کند . روح در من روان نیست و جان جریان ندارد .

حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام . گریه نمی کنم تا تمام نشود . می ترسم بعد از آن از چشمهایم سنگ ریزه ببارد .

یا لطیف ! ین رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود ؟

وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم ، به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، نا پدید می شود .

یا لطیف ! کاشکی دوباره  ، مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که نا پیدایی ....

یا لطیف ! مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 13:47 توسط ناصر محمدی |

هر که در این بزم مقربتر است

جام بلا بیشترش می دهند






باد می وزد

میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی

تصمیم با تو است . . .




دوست داشتن بهترین شکل مالکیت

و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است . . .


+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 10:52 توسط ناصر محمدی |

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دولباس

هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید:«ببخشید

خانم! شما کاغذ باطله دارین»

کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به

آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى

کوچک آنهاافتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود

گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم

آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعدیک فنجان

شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیرچشمى

دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعدپرسید:

«ببخشین خانم! شما پولدارین»؟

نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه»

دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون

ونعلبکى اش به هم مى خوره»

آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان

شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به

رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب

زمینى،آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به

هم مى آمدند.صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق

نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم

لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همانجا

نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 10:46 توسط ناصر محمدی |

امروزه ثابت شده كه كلمات منفي نيروي منفي به سمت شخص مي فرستند و او را به سمت منفي و بيماري سوق مي دهند! به طور مثال وقتي به ما مي گويند خسته نباشي دراصل خستگي را به يادمان مي آورند و ناخودآگاه احساس خستگي مي كنيم (با خودتان امتحان كنيد) اما اگر به جاي آن از يك عبارت مثبت استفاده شود نه تنها نيروي از دست رفته، ترميم و خستگي جسم را از بين مي برد بلكه نيروي مثبت و سازنده اي را به افراد هديه مي دهيم.

مثال :

به جاي پدرم درآمد؛ بگوييم : خيلي راحت نبود

به جاي خسته نباشيد؛ بگوييم : خدا قوت

به جاي دستت درد نكنه ؛ بگوييم : ممنون از محبتت، سلامت باشي

به جاي ببخشيد مزاحمتون شدم؛ بگوييم : از اين كه وقت خود را در اختيار من گذاشتيد متشكرم

به جاي لعنت بر پدر كسي كه اينجا آشغال بريزد ؛ بگوييم: رحمت بر پدر كسي كه اينجا آشغال نمي ريزد

به جاي گرفتارم؛ بگوييم : ‌در فرصت مناسب با شما خواهم بود

به جاي دروغ نگو؛ بگوييم : راست مي گي؟ راستي؟

به جاي خدا بد نده؛ بگوييم : خدا سلامتي بده

به جاي قابل نداره؛ بگوييم : هديه براي شما

به جاي شكست خورده؛ بگوييم : با تجربه

به جاي مگه مشكل داري؛ بگوييم : مگه مسئله اي داري؟

به جاي فقير هستم؛‌بگوييم : ثروت كمي دارم

به جاي بد نيستم؛ بگوييم :‌ خوب هستم

به جاي بدرد من نمي خورد؛ بگوييم : مناسب من نيست

به جاي مشكل دارم؛ بگوييم : مسئله دارم

به جاي جانم به لبم رسيد؛ بگوييم : چندان هم راحت نبود

به جاي فراموش نكني؛ بگوييم : يادت باشه

به جاي داد نزن؛ ‌بگوييم : آرام باش

به جاي من مريض و غمگين نيستم؛‌ بگوييم :‌ من سالم و با نشاط هستم

به جاي غم آخرت باشد؛ بگوييم : شما را در شادي ها ببي
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:41 توسط ناصر محمدی |