تبليغاتX
ایران و ایرانیان
 
"خداونداما نمی توانیـم به درگاه تـو دعا کـنیم تا جنگ را پایان بخشی،زیرامی دانیـم دنیا را به ایـن شکـل آفـریده ای و انسان خود قادر است جادۀ  صلح را هموار کند."

"خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی و گرسنگی را از بیـن ببـری،زیرا مـنابعی به ما عـطا کرده ای که در صـورت استفادۀ عاقلانه از آن می تواند تمام دنیا را تغذیه کند."

"خداونداما نمی توانیم دعا کنیم تبعیض نژادی را ریشه کن کنی، زیرا به ما دیدۀ بصیرت داده ای تا بتوانیم خوبی ها ی تمام انسانها را ببینیم."

"خداوندا ما نمی توانیم به درگاهت دعا کنیم به ناامیدی هایمان پایان بخشی،زیراتوانایی از بین بردن نابسامانی ها را به ما عطاکرده ای." 

"خداوندامانمی توانیم دعاکنیم بیماری را ریشه کن کنی،زیرابه ماقدرت تفکرداده ای تابه وسیلۀ آن راه علاج بیماریها راکشف کنیم."

بنابراین به درگاهـت دعا خواهـیم کرد،به ما شـهامـت،قـدرت،اراده،آگاهی ،عـزمی راسـخ،صبـر،ایـمان وتاب تحمـل سخـتی ها را عطا کنی تا دیگـرلازم نباشـد بگوییـم،خدایا ما را به آرزوهایمان بـرسـان ...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 8:13 توسط ناصر محمدی |

منطقه آذربايجان در طول تاريخ کهن ايران زمين، از دوران جنگ‌هاي باستاني اسکندر تا نبرد سپاهيان ايران و سرداراني همچون «ميلاد» در برابر سربازان رومي، همواره مهم‌ترين و حساس‌ترين نقطه مرزي ايران زمين تلقي مي‌شده است. بر همين اساس، دشمنان ايران از هزاران سال پيش تا کنون، دستيابي به آذربايجان را مترادف با فروپاشي ايران دانسته‌اند.

با توجه به موقعيت بسيار حساس خاورميانه، فعاليت‌هاي خزنده و توطئه‌هاي شوم دشمنان ايران زمين در اين منطقه، که از هر فرصتي براي سوءاستفاده بهره مي‌گيرند، شدت گرفته است. پس از حوادث اخير آذربايجان، هم‌اکنون شاهديم که توطئه‌گران براي نيات تجزيه طلبانه خود، با مصادره قومي ‌شخصيت‌هاي تاريخي ايران زمين، از جمله بابک، مي‌کوشند، از اين شخصيت‌ها و مناسبت‌هاي خاص وابسته به آنان براي تبليغ افکار جدايي‌خواهانه خود بهره گيرند، براي همين، بر همه انديشمندان و سياست‌گذاران ايراني، واجب است با نگاهي منطقي و تاريخي و نه احساسي، زواياي پنهان و آشکار توطئه‌هاي دشمنان ضد ايران را آشکار نمايند تا زمينه‌هاي هرگونه سوءاستفاده بدخواهان در آينده از بين برود.
در عصر دهکده واحد و يکپارچه سازي جهاني، برداشتن مرزهاي فرهنگي ملي و سليقه سازي مشترک از برنامه‌هاي درازمدت قدرت‌هاي جهاني براي دستيابي به منافع سرشار اقتصادي سياسي آينده است و با اين شرايط، بقا و دوام کشورها و ملت‌ها، نيز تنها در گرو حفظ پايبندي به علايق ميهني و يکپارچگي ملي آنان خواهد بود. عملکرد کنوني سياست‌هاي قدرت‌هاي جهاني در کشورهايي همچون افغانستان، عراق، سودان، رواندا و... حرکت تدريجي جهت تفرق و جداسازي قومي ‌با هدف سست کردن يکپارچگي ملي کشورها را نمايان مي‌سازد. اين در حالي است که بي ترديد، اصلي ترين عامل تثبيت و استقرار يک نظام سياسي در درجه نخست، تثبيت و تحکيم هويت ملي در راستاي حفظ استقلال و تماميت ارضي آن نظام است. هويت ملي هر کشور، ويژگي خاص خود را دارد که در تعريف شاخص‌هاي تاريخي اجتماعي ويژه آن کشور مي‌گنجد. با توجه به اين که اشتراکات تبار، فرهنگ، زبان و تاريخ، مرزهاي تاريخي جغرافيايي دين و... از اجزاي مهم همبستگي ملي ملت‌هاست، تقويت اين همگرايي و يکپارچگي ملي در تثبيت گسترش اجتماعي يک کشور، از نقش اصلي و محوري برخوردار بوده و بستر اصلي حرکت رو به رشد اجتماعي را فراهم مي‌کند و تضعيف آن، نه تنها همه ‌برنامه‌هاي اجتماعي بلندمدت و بقاي هويت يک نظام اجتماعي را به چالش خواهد کشيد، بلکه مجموعه ساختار سياسي، استقلال و تماميت ارضي کشور را نيز در معرض تهديد جدي قرار خواهد داد.

ردپاي توطئه‌هاي تجزيه طلبانه در آذربايجان
مطالعات پيشينه و تاريخ کهن ايران زمين، اثبات مي‌کند که در چندين هزار سال، ايرانيان هيچ‌گاه با مسئله‌اي به نام بحران قومي‌ يا تفرق و جدايي طلبي، رو به رو نبوده‌اند و اگر اين مسأله رخ مي‌داد، بي ترديد، هم اکنون از ايران و ايراني چيزي برجاي نمي‌ماند. با اين حال، به ويژه در دو هزار سال گذشته، دشمنان ايران همواره، براي شکستن اين اتحاد و يکپارچگي کوشا بوده اند. فعاليت‌هاي سياست‌پيشگان استعمار ضد ايراني و هم زمان، بي‌لياقتي و نداشتن حس ميهن دوستي پادشاهان وقت، هر دو اصلي ترين عواملي بودند که سبب جدايي بسياري از سرزمين‌هاي تاريخي ايران از مام ميهن شده‌اند. اين جدايي‌ها که به رغم پيوندهاي مشترک خوني، نژادي، فرهنگي، زباني، تاريخي و ديني مردم اين سرزمين‌ها با سرزمين اصلي ايران به وقوع پيوسته، سردمداران استعمار را واداشته است، با در پيش گرفتن تدابيري گسترده و همه جانبه، ريشه‌هاي تاريخي، فرهنگي و گذشته تباري اين مردم را بخشکانند. پس از قراردادهاي ننگين گلستان ( 1812ميلادي ) و ترکمانچاي ( 1828 ميلادي )، که آغاز جدايي بسياري از سرزمين‌هاي ايراني به شمار مي‌رود، هفده شهر مهم ايران، از جمله بادکوبه، گنجه، لنکران و ... در قلمرو امپراتوري روسيه قرار گرفتند و پس از اين بود که روس‌ها در واهمه هرگونه تمايلات ايران‌خواهانه، با جعل تاريخ، زبان، خط و بسياري تدابير ديگر، در قطع تمام ارتباطات مردم سرزمين قفقاز از ايران، کوشش بسيار كردند . اين‌گونه بود که در گام نخست، تغيير نام منطقه قفقاز در دستور کار سردمداران روسيه قرار گرفت؛ منطقه‌اي که در طول تاريخ کهن ايران، همواره با نام‌هاي آلبانياي قفقاز، اران و شروان شناخته مي‌شد و حتي در دوران حکومتگذاري به عنوان PERSIDESKY (منطقه ساکنان ايراني ) معروف بود، در فاصله شکل‌گيري و استقرار نظام کمونيستي شوروي و با حمايت ناسيوناليست‌هاي افراطي ترکيه عثماني به نام جمهوري آذربايجان شکل گرفت. تغيير نام يکباره اران و شروان تاريخي به جمهوري تازه تأسيس آذربايجان، بلافاصله واکنش‌هاي شديد همراه با نگراني انديشمندان ميهن دوست ايراني را به دنبال داشت که مقاله‌هاي اقتصادي بزرگاني چون ملک الشعراء بهار و علامه دهخدا در روزنامه‌هاي آن روز ايران همچون، رعد، ايران و نوبهار در فاصله سال‌هاي 1296 تا 1298 شمسي (1917 تا 1919 ميلادي) از آن جمله است. نگراني ايرانيان در 90 سال پيش، بيشتر از اين ناشي مي‌شد که اطلاق نام «آذربايجان» به عنوان يک ولايت مهم و استراتژيک ايران، به منطقه‌اي ديگر که نام ‌ديگري داشت، بعدها، ادعاهاي جدايي طلبانه همسايه شمال ارس را در پي داشته باشد؛ امري که امروز آشكارا، صحت آن به اثبات رسيده است.

در آن زمان با شکل‌گيري يک حزب ناسيوناليست با نام «مساوات» در باکو، در آغاز هرگونه نيت توسعه طلبانه عليه ايران از سوي سران اين حزب رد مي‌شد. از جمله سخنان محمد امين رسول زاده از سران حزب مساوات، که در پاسخ به اعتراض ايرانيان نسبت به اطلاق نام آذربايجان به منطقه اران و شروان نوشت: «...از ما چرا ظنين هستيد؟ بايد تصورکنيم، چنين گمان کرده اند که از گرفتن نام آذربايجان، که اسم يک ولايت ايران است، به مسماي آن نيز ما چشم داريم... دعوي مختاريت آذربايجان به هيچ وجه به جنوب ارس راجع نيست. باز بالفعل اين را اثبات مي‌کنيم...». (روزنامه ايران ـ شماره 439 ـ 26 ثور 1298 خورشيدي) رخدادهاي پس از اين نام گذاري به اثبات رساند، همان گونه که ايرانيان از آغاز اطلاق نام آذربايجان به بخش‌هاي شمال رود ارس، بيم توسعه طلبي ارضي سران باکو را داشتند، ايران ستيزان آن سوي ارس، «بالفعل» اثبات کردند که جز به مسماي آن، که به تدريج آذربايجان جنوبي ناميده شد، به چيز ديگري نظر نداشته و ندارند.

وقوع قايله پيشروي که در پايان جنگ جهاني دوم به وقوع پيوست، دقيقاً بنا بر ادعاهايي شکل گرفت که سران باکو بر پايه نام جعلي جمهوري آذربايجان در مخيله خود پرورانده بودند. هم اکنون نيز جمهوري آذربايجان در راستاي اهداف توسعه طلبانه خود، با سوءاستفاده از جعل تاريخي نام خود، ملت آذربايجان را ملتي تجزه شده توسط ايران معرفي مي‌کند که بايد به يکديگر ملحق شوند و در اين راستا، حتي قرارداد گلستان را قراردادي معرفي مي‌کند که آذربايجان بزرگ را به دو بخش شمالي و جنوبي تقسيم کرد!! اين ادعاي پوچ، در حالي صورت مي‌گيرد که آذربايجان تاريخي و واقعي، همان است که در آغوش ايران عزيز نهفته و شامل خاستگاه سرداران رشيد ايراني چونان باکري‌هاست، تبريز، اروميه، اردبيل، مراغه، ماکو، در طول تاريخ کهن ايران، به عنوان شهرهاي آذربايجان شناخته شده‌اند، در حالي که باکو، گنجه، شکي و... در تاريخ بخش‌هاي اران و شروان بوده‌اند، نه آذربايجان.

توطئه‌هاي تجزيه‌طلبانه عليه تماميت ارضي ايران در آذربايجان، هم اکنون بر چند محور اساسي استوار است که در زير به آن‌ها اشاره مي‌شود.

1. حمله به زبان فارسي تحت لواي شعار بي‌معناي «پايان فارسيسم»: يکي از برنامه‌هاي واگرايان قومي، تحقير و هجمه همه جانبه و شديد به يکي از مهم ترين ارکان هويت ملي ايراني؛ يعني زبان فارسي تحت لواي شعار بي معناي «پايان فارسيسم» است. فارسي نه يک قوم ويژه، بلکه زباني تاريخي و ملي است که پيوند دهنده اقوام گوناگون تشکيل دهنده ملت ايران اعم از کرد، آذري، لر، بلوچ، گيلکي، خراساني، يزدي، سمناني، بختياري، عرب، بوشهري، دزفولي، مازندراني و... است.

اهميت ملي اين زبان در سخنان شاعر بزرگ ملي، فردوسي توسي نيز نهفته که گفته است: بسي رنج بردم در اين سال سي ........ عجم زنده کردم بدين پارسي؛ بنابراين، هرگونه تحقير و تضعيف اين زبان تحت لواي واژه پان فارسيسم، تحقير هويت ملي ايران و تضعيف يکپارچگي ملي ايرانيان را به دنبال خواهد داشت و از اين روي، تلاش براي هرگونه اعتمادسازي براي اقوام ايراني، نبايد مترادف با تضعيف و از بين بردن اهميت زبان ملي تلقي شود.

2. مصادره قومي‌چهره‌هاي تاريخي ايران زمين: مصادره قومي ‌شخصيت‌هاي تاريخي آذربايجان در جهت تحريک احساسات تفرقه انگيز قومي، ‌از برنامه‌هاي ديگر واگرايان قومي ‌است که هدفي جز نابودي ايران و يکپارچگي سرزمين ما را در سر نمي‌پرورانند. گروه‌هاي نژادپرست پان ترکيست، با اصرار، سعي در ترک معرفي کردن چهره تاريخي بابک را دارند و او را قهرمان انحصاري استقلال ترک‌هاي دنيا و نه همه ايرانيان، قلمداد مي‌کنند. اين در حالي است که با مطالعات علمي‌ ـ تاريخي، درمي‌يابيم کتاب‌هاي تاريخ ابن خلدون، تاريخ گزيده حمدا... مستوفي، مختصر الدول ابن عربي و... که هم‌عصر بابک و يا مدت کوتاهي پس از او به رشته تحرير درآمده‌اند، نه تنها کوچک‌ترين اشاره اي به ترک بودن او نکرده‌اند، بلکه پدر او را يک ايراني از اهالي تيسفون، پايتخت قديمي‌ حکومت ساساني معرفي کرده‌اند.

3. مقايسه تفرقه‌افکنانه توسعه آذربايجان با ديگر نقاط ايران: برخي افراد با اظهار‌نظر‌هاي قومي ‌خود، که جز تحريک احساسات مردم، هدفي ندارند، همواره با طرح مسايل تفرقه‌افکنانه، در پي ايجاد تفرقه و جدايي در ميان اقوام ايراني هستند. اينان عدم توسعه آذربايجان در برابر تعدادي از شهرهاي ايران را مطرح مي‌کنند، بدون توجه به اين که اگر هم روند توسعه کشور به دليل تحريم اقتصادي و جنگ و... کند بوده است، اين امر جنبه اي عمومي‌ داشته و شامل منطقه خاصي نمي‌شده است.

در اين جا، اين پرسش مطرح است که آيا آذربايجان به عنوان قطب اقتصادي و صنعت ايران وضعيتي به مراتب بهتر و شکوفاتر از مازندران، گيلان، کهکلويه و بوير احمد، چهارمحال و بختياري، بوشهر، سمنان، لرستان و... ندارند؟

کوتاه سخن اين که
تاريخ ايران به اثبات رسانده است که ايران با وجود گونه‌گوني فرهنگي و قومي، ‌نه تنها هيچ‌گاه شاهد تفرق و شکاف قومي‌ نبوده، بلکه پيوندهاي عميق خانوادگي، اجتماعي ميان اقوام گوناگون اين سرزمين و اشتراکات تاريخي ملي يک پيکر مستحکم و استوار را به نام ملت ايران به وجود آورده که آن را از ديگر کشورهاي نوظهور چند قومي ‌نظير، کانادا و آمريکا متمايز مي‌سازد. شيوه‌هاي حکومتي ايالتي و فدرال نيز که سيستمي‌واگرا و نيمه مستقل است، نيز گزينه اي قابل اعتنا در ايران نخواهد بود، چرا که به طور مستقيم، پيوستگي خانوادگي اجتماعي ملت ايران را به چالش خواهد کشيد و در دراز مدت، استقلال و تماميت ارضي اين كشور را به مخاطره خواهد افکند.

ايرانيان به خود مي‌بالند که آذربايجان واقعي، عرصه ظهور بزرگ مردي چون شاه اسماعيل صفوي بوده که خاندان او با تشکيل دولت مرکزي قومي ‌و قدرتمند، ضمن از بين بردن نظام ملوک‌الطوايفي، يکپارچگي ملي را پس از نهصد سال از فروپاشي حکومت ساساني براي ايرانيان به ارمغان آوردند و با شعار تشيع سرخ علوي و ايرانيت، توانستند، مرزهاي ايران را به دوران تاريخي خود بازگردانند. همه ‌ايرانيان از هر قومي‌، افتخار مي‌کنند که آذربايجان واقعي به مرکزيت تبريز، عرصه فداکاري و جانفشاني شيرزنان و شيرمرداني بوده که در تاريخ کهن ايران، از جمله در برابر تجاوزگري ترکان عثماني در تبريز و در نبرد مظلومانه چالدران، خون پاک خود را فداي ميهن عزيزمان ايران کرده‌اند.

نهضت مشروطيت، صحنه تدبير و شايستگي بزرگاني چون ستارخان و باقرخان و خياباني بوده که با نام ملت ايران در برابر استبداد زمان، مردانه مبارزه كرده اند. تبريز صحنه جانفشاني مردمي بوده که در برابر خيال‌هاي واهي جدايي‌طلبانه پيشروي، پيروز شدند و گول ظاهر مردم‌فريب او را نخورده اند. در دوره معاصر هم حماسه سازي سرداران بزرگ آذربايجان هم چون شهيد باکري در هشت سال مقاومت ملت ايران در برابر دشمنان قسم خورده ايران و ايراني، هيچ‌گاه فراموش شدني نيست؛ بنابراين، بر خلاف علايق و نيات پليد معدودي ضدايراني خودباخته و بيگانه‌پرست، آذربايجان قلب تپنده ايران زمين بوده، هست و خواهد بود و پيکر بدون قلب بي‌معنا خواهد بود.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 8:28 توسط ناصر محمدی |

استورهی سيزدهم ماه فروردين
(سيزده به در)
دكتر تورج پارسي
 
 
      در استوره ي ايراني عمر جهان هستي دوازده هزار سال است. اين دوازده هزار سال ِ تمثيلي را «زمان كرانه مند» نامند كه خود بخشى از زمان بي كرانه است:
         ۱_ سه هزار سال نخستين جهان مينوى يا فروهري است
         ۲_ سه هزار سال دوم جهان مادي هستي مى يابد
         ۳_ سه هزار سال سوم دوران تضاد يا نبرد ميان نيكى و بدي است . در اين هزاره گه «نيروی خير» و گاه «نيروی شر» ميدان مي يابد و جهان را به كام خود مي كشد، به همين دليل آنرا «زمان گميزش يا آميختگي» مى نامند .
         ۴_در سه هزار سال چهارم، كه فرجامين هزاره است، زمستان سياه اهريمنى شكست مي خورد و جهان مادي نيز به پايان مي رسد و «نيروى خير» پس از نه هزار سال انجام ماموريت در جهت گسترش خير عمومي، به پايگاه مينوى خويش بر مي گردد .
      حال اگر اين دوازده هزار سال را همانند دوازده روز نوروزي ببينيم روز سيزدهم نشانواره ي آغاز هزاره سيزدهم يعني آغاز زندگي پر آرامش كيهاني است .
      اما در مورد اينکه چرا در روز سيزده فرودين مردمان به دامن طبيعت پناه مي برند و اين روز به نام «سيزده به در» نامور گشته است نوشته اي در دست نيست؛ شايد بتوان آن را يك سنت سينه به سينه دانست كه مردمان آنرا زنده نگاه داشته اند .
      آنچه كه بيشتر مي توان بر آن تكيه كرد اين است كه روز سيزدهم هر ماه روز تير يا تيشتر فرشته ي باران است كه استوره ي نبرد «تيشتر»  (نشانواره ي تر سالى) و «اپوش» (نشانواره ي خشكسالي) به او وابسته است  . در روز سيزدهم ماه فرودين مردمان به صحرا مي رفتند و در كنار جويباران و رودخانه ها به ستايش ايزد باران مي ايستادند تا ترسالي را برايشان به ارمغان آورد :
       
      تشتر، ستاره ي رايومند ِ فره مند را مي ستاييم
      كه تخمه ي آب در اوست،
      آن تواناي بزرگ ِ نيرومند ِ تيزبين ِ بلند پايه ي زبر دست را
      آن بزرگواري را كه از او نيكنامى آيد
      و نژادش از «اپام نپات» است.
                                    (تير يشت؛ كرده دوم)
       
      همانطور كه آمد، در چنين روزي به دشت دمن رفته از ايزد باران مراد مي طلبيدند تا ببارد و بر بركت بيفزايد؛ چرا که باور داشتند اگر تشتر در برابر اپوش شكست بخورد دشت و دمن به خشكي و خزان برسد و آب از چشمه ها دريغ بشود، گرد غم و اندوه بر بر چهره ى آدمي و گياه و چرنده و پرنده بنشيند.
      در اينجاست كه رابطه ي آب و زندگي،به ويژه زندگي انسان ايراني، را مي توان به روشني لمس كرد. اين رابطه تا آنجا  گسترده مى شودكه باور آدمي با طبيعت پيوند تنگاتري مى خورد. لب تشنگي دشت و دمن، آدمى، پرنده و چرنده و تنگ چشمي آسمان  آنچنان انسان را در بن بست قرار مي دهد كه داريوش بزرگ در سنگ نبشته اي فرياد بر مي آورد :
      «خدايا! كشور را از سه چيز رهايى ببخش :دروغ ، خشكسالي و دشمن.»
      از جايى كه نوروز جشن زايش آدمي است، درسيزدهم فروردين  هم  دختران سبزه گره مي زنندتا آرزوى همسرى خوب بكنند، خانه و كاشانه اى فراهم آورند که صداي بچه در آن بپيچد .
      دختران خراساني با شادى مى خوانند :
      سيزده به در، چارده به تو،
      سال ديگه
      خونه ي شو
      ها كوت  كوتو
      ها كوت كوتو
       
      در خوي و بيابانك نيز دختران ازجوى آب مي پرند و مي خوانند :
          سيزده به، در چارده به تو
      يه مرغ قد قدو
      سال ديگه
      خونه ي شو ور
      بچه بغل
       
      دزفولي ها و خرم آبادى ها روز چهاردهم فروردين به صحرا مي روند به همين سبب نزد آنان چهارده به در رسم است.
      در سيزده به در «سبزه» ي خوان نوروزي نيز به دست آب روان جويباران و رودخانه ها سپرده مي شود يا به شكل سمبليك به دستان آناهيتا، ايزد آب، و تشتر، فرشته ى ترسالي، داده مي شود تا موجب ترسالي گرددكه برآيند آن  بركت و باروري است.
      آنچه بر شمرده شده همه با آيين شادي و پايكوبي و سپاس و نيايش همره است.
      هر چند كه امروزه  ايرانى از خانه به طبيعت پناه مي برد تا نحوست اين روز را پشت سر بگذارد اما در اين رابطه نمي توان پيوند انسان و طبيعت را كم مايه شمرد .نكته اي كه در اينجا باز بايد روى آن تاكيد کرد پيوستگي شادى و شادماني است كه حتا در چهره چنين روزي، كه آنرا بد اختر مي دانند، آشكار است.
       
آيا عدد سيزده بد يمن است ؟
      درتاريخ زيست آدمي حوادثي رخ داده كه عمري انديشه بشر را به خود مشغول داشته است. اين گونه رويداده ها، ترس و دلهره ايجاد كرده و انسان را به تعبيرات گوناگوني وادار كرده است. و برخي ازاين رويداد هاي شوم و ترس آور ـ كه اتفاقاً در سيزدهم ماه رخ داده ـ گناهش   به گردن عدد بي گناه سيزده انداخته شده . البته اين به اين معنا نيست كه  چنين تعبيراتي صرفااز سوي مردمان عامي و عادي شده باشد بلكه، دريك كليت، همگان  درين دايره خرافي گرفتار بوده و هستند .
      سرچشمه ي موهوم پرستي و اصولا تقدس يا نحوست اعداد سرزمين «كلده» است؛ يعني بخشي از عراق كنوني . مردم كلده مردماني بودند با دانش به طوريكه در ستاره شناسي و رياضيات و شيمي و پزشكي مراحلي را طي كرده بودند. مثلا چهار عمل اصلي حساب و توان هاي دوم و سوم عدد ها را محاسبه مي كردند و جذر و كعب آنها را مي گرفتند و با تصاعدهاي هندسي و حساب آشنايي داشتند؛ با اين وجود زندگي شان از خرافات و موهومات خالي نبود؛ خدايان و ارواح را مي پرستيدند و هفت ستاره ي خورشيد و ماه، تير، ناهيد، بهرام، مشتري و كيوان را مقدس بشمار مي آوردند. همين زمينه ها سبب  شد تا  تقدس اعداد زمينه بيابد و، به نسبت تعداد خدايان، عدد هاي 3 و 7 و 6 و 12 و 60 مقدس اعلام شوند يا عدد 20 متعلق به خداي بل و 11 به مردوك و 30 به ماه و عددهاي كسري به ارواحي كه منزلتي پايين تر داشتند نسبت داده شوند.
      اصولا باد كه ميوزد خار و خاشاك را از سويي به سويي ديگر مي پراكند، در اثر ارتباط ميان ملل، خرافات نيز به دست باد افتاده و به همه جا پراكنده شده اند. از جمله در دين يهود نيز پاي رمزهاي اعداد باز شد. براي نمونه در صحيفه ي هفتم و هشتم دانيال نبي عدد رمز گونه ي «آپوكالي يپ سيس» يا 666، چون شمشير دموكلس بر سر همگان جاي  گرفت و اين عدد سه رقمي نيز «ويرانگر» دانسته شد .
      يوناني ها نيز، برگرفته از كلداني ها، 3 و7 را مقدس مي دانستند. اين انديشه در نزد فيثاغورث، كه در 585 پيش از ميلاد مي زيست و معاصر كوروش بزرگ بود و سفرهاي زيادي هم به كلده و مصر و حتا ايران كرده بود، به اوج خود مي رسد . فيثاغورثيان با مشاهده ي طبيعت حكم دادند كه «مي توان قانون هاي حاكم بر طبيعت را به كمك عدد بيان كرد، خواه اين قانون مربوط به نظم كيهاني باشد خواه مربوط شود به هارموني موسيقي.» اينان نه تنها خواستند جهان مادي راباعد د بيان كنند بلكه دنياي درون و معنوي را نيز شامل چنين امري دانستند .فيثاغورثيان به عدد به چشم يك مفهوم بسيار اسرار آميز  مي نگريستند؛ مثلا عدد هاي زوج را نشانه ي مرد 4 و عددهاي فرد را نشانه زن مي دانستند. به همين دليل ترکيب «2» (مرد) و «3» (زن) را نشانه ازدواج مي پنداشتند. عدد را حقيقت اشيا  و واحد يا يگانه را حقيقت عدد  دانسته و تضاد واحد يا يك را با كثرت منشا اختلافات بشمار آوردند .
      اين زمينه ي بسيار مساعد خرافي خودبخود زمينه كار فال گيران و رمالان و پيشگويان را فراهم مي آورد، رخت نحوست بر تن اعداد مي كند ـ كه نحوست عد 13 از آن جمله است. عدد از بهشت انسان رانده ي 13 هم مثل همه ي عدد هاست؛ نه شاخي دارد و نه دمي؛ اما از كجا اين داغ بر پيشانيش نشست؟ جای پای اين اتهام را بايد نزد روميان ديد. در روم «ميانه ماه» را «ايدوس» مي گفتند و اگر ايدوس به سيزده مي خورد آنرا نحس مي دانستند. اما به مرور زمان، عدد سيزده در همه حال نحس بشمار آمد و بد نامي يا نحوست 13 عالم گير شد.
      امروزه در فرانسه ي متمدن اگر خانواده اي  تعداد مهمانش به سيزده نفر برسد، ميزبان بايد يا تعداد را به دوازده نفر تقليل دهد، يا اينكه نفرات رابه چهارده برساند ـ حتا اگر شده از كوچه رهگذري را به خانه دعوت كند.
      در ايران خودمان، شماره كاشي خانه هايي كه بر آنها عدد سيزده بصورت 12+1 نوشته شده كم نيست. در امريكا نيز مي نويسند «12 مكرر» (Bis 12). يا در كشور سوئد جمعه اگر به سيزدهم بيفتد بد يمن است و بايد منتظر رويدادهاي ناخوشايند ش!
      اما در سال شمار زرتشتي روز سيزدهم هر ماه به نام تير (يا تيشتر، ايزد باران) خوانده می شود و به همين مناسبت جشن تيرگان در روز سيزدهم تير ماه  برگزار مي گردد. در كشور چين نيز عدد سيزده خوش يمن است و خانه هاي سيزده اتاقه مقدس شمرده مي مي شوند .
       
و اما داستان سيزده به در و استاد شهريار:
      گويا در يك سيزده نوروز استاد شهريار در باغي با ياران به گپ و گفتگو مشغول بود كه ناگهان، پس از مدت ها دوري، ناگهان چشمش به دلدار افتاد. دلدار دختري بود كه پيمان زناشويي با ديگري بست و هجراني آفريد كه در اثر آن شهريار، كه دانشجوي سال آخررشته ي پزشكي بود، درس را رها كرد و ديگر تنها خود را در شعر ديد و در شعر زندگي كرد. در آن روز استاد دلدار را ديد که دست فرزندش را در دست داشته و خرامان مي آيد. اين رويداد، آن هم در روز سيزده به در، باعث شد كه استاد شهريار بي درنگ اين غزل را بسرايد :
      يار همسر نگرفتم ، كه گرو بود سرم
      تو شدي مادر و من, با همه پيري، پسرم
      تو جگر گوشه هم از شير بريدي و هنوز
      من بي چاره همان عاشق خونين جگرم
      خون دل مي خورم و چشم نظر بازم هست
      جرمم آنست كه صاحبدل و صاحب نظرم
      پدرت گوهر خود را به زر و سيم فروخت     
          پدر عشق بسوزد كه در آمد پدرم
      عشق و آزادگي و حسن و جواني و هنر
      عجبا هيچ نيرزيد، كه بي سيم و زرم
      هنرم كاش گره بند زر و سيمم بود
      كه به بازار توكاري نگشود از هنرم
      سيزده  را همه عالم به در امروز از شهر
       من خود آن  سيزدهم،  از همه عالم  به درم  
      تو از آن دگري، رو كه مرا ياد تو بس
      خود تو داني كه من از كان جهاني دگرم
      خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت         
      شهريارا، چكنم؟ لعلم و والا گهرم!
 
      در پايان، اميد است كه هر روزتان نوروز گردد، نوروزي كه معناي پيوند آدمي با همه ي پاك سرشتي ها و نيكي ها باشد. سبز باشيد چون چمنزاران و گندم زاران، روان و پاك باشيد چون آب ها . و باشد که سيزده هم چون ساير عددها بزيد، بي آنكه بر چهره اش مهر شومي زده شود.
 
      
 
 
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 9:1 توسط ناصر محمدی |

يکي از پديده‌هاي زيبا و تحسين‌برانگيز ايرانيان باستان، فرهنگ همياري و همدلي است. اين ارزش والاي انساني را امروزه نيز در جاي جاي سنن ايرانيان مشاهده مي‌کنيم و البته به آن مي‌باليم و سخت مفتخريم. چرايي اين تأسي همه جانبه، به مراتب منور همدلي از دامان اعتقادات يکتاگرايانه ايرانيان بر مي‌خيزد. مردم حقيقت‌جوي حق‌مداري که در سراسر تاريخ چندهزار سالة خويش هرگز سر به پاي هيچ بت و بت‌گري فرود نياورند. فرهنگ سنتي ايران پيوسته همة اجزاي عالم را در کليتي شريف با يکديگر مي‌بيند؛ بدين روست که در قاموس اين فرهنگ ساده اما شکوهمند، هيچ نشان و نيتي از دورويي و دوگانه‌گرايي نمي‌بينيم. همه چيز در اوج تناسب با هم به سر مي‌برد و اگر بي‌تناسبي – گاه – وجود دارد از نگاه ناساز ماست:

هرچه هست از قامت ناساز بي‌اندام ماست

ورنه تشريف تو بر بالاي کس کوتاه نيست (حافظ)

 

همه اجزاي اين عالم، دست در دست يکديگر نهاده‌اند و با حرکتي موزون و زيبا به سوي يک نقطه در حرکتند. ابر و باد و مه و خورشيد و فلک – در فرهنگ بارور ما- شانه به شانة هم نهاده‌اند تا ما- که اشرف آفريده‌هاي خداييم- ناني به کف آريم و به غفلت نخوريم. غفلت در اين فرهنگ، زماني بر انسان تيغ مي‌کشد که خلاف آمدِ آفرينش عمل کنيم. يعني بر رشته موزون ِمودت نتنيم و به جاي مؤانست با هم – که جان ِ جميل جهان است – به عداوت با هم برخيزيم.

اصلي‌ترين جان‌مايه‌هاي فرهنگ سنتي ايران، تأکيد ِمؤکد بر عنصر شريف همدلي است که همة زايش‌هاي فرخنده فرهنگي از دل آن بر مي‌خيزد:

چون سليمان را سراپرده زدند

جمله مرغانش به خدمت آمدند

هم زبان و محرم خود يافتند

پيش ِ او يک يک به جان بشتافتند

جمله مرغان ترک کرده چيک چيک

با سليمان گشته افصح مِن اَخيک

همزباني خويشي و پيوندي است

مرد با نامحرمان چون بندي است

اي بسا هندو و ترک همزبان

اي بسا دو ترک چون بيگانگان

پس زبان محرمي خود ديگرست

همدلي از همزباني بهترست [1]

 

وجود همدلي توصيه مؤکد سنن ايراني است. سنت ايرانيان، همدلي را - نه يک زينت رفتاري - بلکه يک «بايد» و الزام تلقي کرده و مي‌کنند که هرکه از آن دور و محجور افتد مأجور نيفتد؛ به گفته سعدي:

تو کز محنت ديگران بي‌غمي

نشايد که نامت نهند آدمي

 

و يا حسب سخن پدر شعر فارسي – رودکي – که گفت:

بيا تا قدر يکديگر بدانيم

که تا ناگه ز يکديگر نمانيم

 

و نيزحافظ که فرمود:

حُسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت

آري به اتفاق جهان مي‌توان گرفت

 

مي‌بينيم که ناهمدلان وناهمدلي درپهنه اين فرهنگ نامدارنه فقط غيرانساني شمارده شده است بلکه ازچنان رفعت ساني برخورداراست که همدلان ناهمزبان مي‌توانند در سايه‌سار وفاق و همدلي به فتح عالم نايل آيند، اما ناهمدلان همزبان نمي‌توانند به َنمي از َيم ِ توفيق دست يابند.   

ماشين و مودت و معيشت!

با ورودِ لجام گسيخته ماشين به ايران، شيوة زندگي سنتي که بر پاية همياري و همدلي استواربود، تا حدود زيادي دگرگون شد و منفعت‌گرايي به جاي همياري نشست. ماشين و فرامين انبوه و غير انساني‌اش، جان‌مايه‌هاي سنتي را برنمي‌تافت و هر عاملي که مي‌توانست آدمي را به کسب سود و قدرت مادي بيشتري برساند، ارج مي‌نهاد. اکنون با دورشدن تاريخي از حقيقت سنت و زانو زدن به پاي مصنوع صانع شدة عصر جديد (تکنولوژي) اگر به مواريث سنتي به ديدة ترديد نگريسته نمي‌شد، حداقل به ديدة تحقير نگريسته شد. اکنون حقيقت‌خواهي سنتي که واجد ارزش بود، جاي خود را به قدرت‌طلبي داده بود و همه چيز در ساية اين باور نارس ترجمه مي‌شد که هرچه توانمندتر در کَندن سهم بيشتر از سفرة گستردة طبيعت به قدرت نزديکتر. در تندباد فرهنگي که بر نهال ظريف و تُرد سنت ايراني وزيد، رفاه نفساني، اصل اساسي همه پويش‌ها و جوشش‌ها شمارده شد و انسان‌ها به اعتبار اينکه تاچه حد در برآوردن حاجات غرايز موفقند، طبقه‌بندي شده‌اند.

در چنين فضايي «قدر» آن ديگري زماني دانسته مي‌شود که بدانيم وي تا چه حد مي‌تواند در برآورده‌سازي «اميال» ما دست از آستين برآورد. سوداي ِسود بر بود و نبود ما پرتو افکند و ما آن به آن از سنن ِديرپايمان فاصله گرفتيم و به جاي «فهم معناي بالغ زندگي» به «درک ناتمام ِمفهوم ِمتعارف ِ زيستن» روي آورديم. بر اين اساس همدلي، تعريفي صنفي و صوري پيدا کرد و از سيرت راستينش تهي شد.

 

يادي از آن همدلي‌هاي سترگ

نمونه‌اي از همياري‌هايي که در فرهنگ سنتي و پرپيشينة ما ايرانيان نمودهاي بارزي داشته است و به نوعي در حافظه تاريخ نيز مضبوط است بدين قرار مي‌باشد:

 

واره:

همياري زنانه که هنوز در همة روستاهاي ايران روايي دارد؛ و آن چنان است که زنان روستا، شير هر روزه گوسفندان خود را با يک سنجش شگفت ميان خود تقسيم مي‌کنند تا هر کس چون هنگام شير به او رسد به اندازه‌اي شير داشته باشدکه بتواند با آن ماست و کره و روغن و کشک و دوغ فراهم آورد. با اين روش، اگر پير زني يک بز يا گوسفند هم داشته باشد، با دادن آن به «واره»، در يک سال حداقل يک روز هست که او با گرفتن شير روستا (يا بخشي از شير روستا) بتواند روزي سالانة خود را تأمين کند.

در آن روز همة ديگ‌ها، آبگردان‌ها و ابزارهاي همگاني روستا نيز در دست آن پيرزن خواهد بود و جوانان نيز براي گرفتن فرآورده‌هاي شيري به او ياري مي‌رسانند. [2]

 

باغ اسپار:

منظور بيل‌زدن باغ‌ها مي‌باشدکه همچنان در همة روستاهاي ايران انجام مي‌شود؛ چرا که تراکتور را براي بيل‌زدن نمي‌توان به همه جاي باغ گسيل داشت. در اين نوع همياري، همة جوانان روستا در يک روز معين و از قبل پيش‌بيني شده، به بيل‌زدن باغ‌هاي آماده، باغ اسپار مي‌پردازند که در نهايت دارنده باغ به پاس تشکر، آنان را به ناهار ميهمان مي‌کند.

 

جوي روبي:

در هر روستا، در جوي‌هاي از رودخانه برآمده، سالانه به اندازة گوناگون گل و لاي از باران‌هاي سيل‌آسا، ته‌نشين مي‌شود و مردان روستا در يک يا چند روز، پيش از آمدن نوروز، همه به ياري هم، جوي را لايروبي مي‌کنند.

 

لايروبي قنات:

متأسفانه امروزه با حفر چاه‌هاي عميق و برآوردن آب با موتور، بيشتر کاريزهاي ايران خشک شده است؛ در حالي که پيش از اين زمان (و در اين زمان براي کاريزهاي روان) چند روز نيز به همياري براي لايروبي قنات اختصاص مي‌يافت و بعضاً مي‌شود.

 

کاشت و داشت و درو:

براي زنان بي‌سرپرست، پيرمردان، آموزگار و نيز روحاني روستا، اين مهم در فروغ مساعدتي مصفا به وقوع مي‌پيوست و آن‌چنان بود که روستاييان همه با هم در زميني که به اين کار ويژه شده است يا در زمين از کار افتادگان در يک روز شخم مي‌زنند و تخم مي‌پاشند. پسان در درازناي سال، بهنگام، هر يک از مردان روستا آن زمين را آبياري مي‌کند، و به هنگام درو، همه با هم آن را درو کرده، خرمن مي‌کنند و گندم و جوِ پاک‌کرده را به خانة آن کس که برايش ياري خواسته‌اند، ميبرند.

 

برگزاري آيين زناشويي:

در فرهنگ سنتي ايران از گذشته چنين بوده که در مراسم پيوند دو جوان، بيشترين مشارکت ممکن را داشته باشند. اين مهم را ايرانيان براي خودشان گرامي مي‌ديدند و از موهبت‌ها و التفات‌هاي ويژة خداوندي مي‌شماردند. هنوز هم در روستاهاي ايران، هرگاه دو جوان آهنگ پيوند مي‌کنند، در روستا کسي نمي‌ماند که در حُسن برگزاري آن مراسم کاري را انجام ندهد.

ميهمانان از ديگر روستاها، آرد و برنج و نان و روغن و گوسفند با خود به همراه مي‌آورند و افزون بر اين همه هر کس به قدر درآمد و بنية مالي خود، پولي مي‌پردازد تا بدرقة راه نوعروس و نوداماد شود و آن دو بتوانند در مطلع زندگي مشترک، خيالي نسبتاً آسوده داشته باشند. نوعاً نه تنها با آن پول هزينة مراسم پيوند پرداخت مي‌شود، بلکه تا چند ماه نيز زندگي آن دو جوان با ماندة آن به خوبي و خوشي مي‌گذرد. در اين نوع مراسم، همچنين هريک از شرکت‌کنندگان به اندازه‌اي که بتواند پول به رامشگر و آرايشگر و دلاک دِه مي‌دهد تا هزينة مراسم بر شانة عروس و داماد فشاري وارد نکند.

 

آيين سوک:

ايرانيان نه تنها درمراسم شادي‌بخش و سرورانگيز يکديگر به نحو وسيع و صميمانه‌اي شرکت مي‌کردند که در مصائب و رخدادهاي اندوه‌بار هم نيز مشارکتي فعال و همه‌جانبه داشتند و به اصطلاح در غم و شادي شريک و دوشادوش يکديگر بودند. اين همه قطعاً تظاهرات بيروني يک اعتقاد سنتي معقول است که زندگي اين جهاني را بسي گذرا و تمام‌شدني مي‌داند و سخت به اين نکته باور دروني و ژرف دارد که «ميان تولد، که با درد آغاز مي‌شود تا مرگ که انتقال و ارتقاء است، يک دورة نقاهت وجود دارد به نام زندگي. اين سه پنج عمر با همة شادماني‌ها و اندوه‌هايش گذشتني و به اتمام رسيدني است. سوک و سور براي همة انسان‌ها در اين دو روزه بي‌دوام رخ خواهد داد؛ پس خوشتر آن باشد که خود را از واقعيت جاري و رخ‌دادني زندگي دور و مهجور نسازيم و بکوشيم تا فراز و فرودهاي محتوم جاده زندگي را در ساية همياري و همدلي با هم سپري کنيم.

در آيين سوک نيز تمامي کارها بر شانه‌هاي همگان و همگنان – به طور برابر- است. مثلاً در ايل بختياري يا در ميان مردم کردستان – سُرنا نوازان – با آهنگي خاص، مردمان را از روستاهاي دور و نزديک به جانب روستاي فرد متوفي فرا مي‌خوانند. بارزترين و پرشکوه‌ترين جلوه‌هاي برگزاري مراسم سوک را در لحظه‌هايي مشاهده مي‌کنيم که ارزش‌هاي مشترک و به تبع آن ميراث‌هاي مشترک مدخليت و وساطت دارند. مانند مراسم مربوط به پاسداشت شهداي کربلا؛ که در هنگامه اين مناسبت‌هاي جاويدان، همه با هم به ياري و مساعدت وزن خاص اشعار بر سر و سينه مي‌زنند و حماسه حسيني را گرامي مي‌دارند. در مراسم محرم و صفر، همة ديوارها و سترها برداشته مي‌شود و صحنه‌هاي بي‌بديلي از يگانگي و اتحاد را ميان همة طبقات اجتماعي با هر بضاعت مالي و معنوي مشاهده مي‌کنيم.

در برخي از کتاب‌ها [3] ذکر شده است که آيين‌هايي از اين دست در ايران باستان ويژة چند پهلوان ِ گُرد ايراني مانند ايرج، سياوش، سهراب و اسفنديار هم برگزار و برپا مي‌شده است. از متن و بطن همين مراسم در روزگار ديلميان، آيين‌هاي تعزية سالار شهيدان، حضرت امام حسين (ع) به ديگرگونه وجهي روييد.

در سنت نمايشي ايرانيان، نوعاً برگزاري سوک‌واره‌ها، جايگاه در خور تأملي داشته است. آنان در تنفيذ باورهاي پاک و اعتقادات رباني خود، از زبان نمايش استفاده‌هاي مبسوطي مي‌کردند که يکي از بارزترين جلوه‌هاي مسلم آن «پتواژگويي» يا همان مکالمة منظوم بوده است که به خصوص در ميان موبدان زرتشتي رواج و منزلت بسياري داشته است.

 

ورزش:

در لحظه لحظه‌هاي ورزش‌هاي باستاني ايران، به روشني عنصر همياري و همدلي را مشاهده مي‌کنيم؛ تا آنجا که پيشکسوتان با آغوشي گسترده و با طيب خاطر و خاطري عاطر، به ياري نوخاستگان عرصه ورزش مي‌آيند. در گود زورخانه که براستي گود جوانمردي‌اش بايد ناميد، همه و همه در کنار يکديگر به ورزش مي‌پردازند و همة جنبش‌ها و حرکات به نحو يکسان صورت مي‌پذيرد.

ورزش باستاني ايران با پيشينه‌اي شش هزار ساله، براستي نماد بارز همياري و همدلي است؛ همه چيز با ضرب مرشد آغاز مي‌شود و در طي مدت ورزش، هرگز احدي در سوداي پيشي‌گرفتن از آن ديگري نيست؛ زيرا خلاف آمد ورزش‌هاي امروز که غالباً در شمار مواريث و تحفه‌هاي فرهنگي غربيان محسوب مي‌شود، هرگز قرار نيست که کسي برنده يا بازنده باشد و در پايان دست کسي را بالا ببرند و يا پايين آورند. به اين خاطر است که امکان مشارکت همة ورزشکاران در تجربة جمعي يکديگر با وسعت‌نظر خاصي (که خود از عناصر فاخر و اعتلا آفرين فرهنگ سنتي ايران است) فراهم مي‌آيد.  

 

بافندگي و ريسندگي:

تا پيش از اين که ماشين و فرامين آن در جامعة ايراني تا بدين حد گسترده و فراگير نشده بود و همه چيز و همه کس معطوف به آن نبود و به تبع آن کار ريسندگي از بانوان ما گرفته نشده بود، شب همه شب، همة زنان و دختران روستا، پس از به‌خواب کردن کودکان، در خانة يکي از آنان گرد مي‌آمدند و با خواندن ترانه‌هاي زيباي روستايي به يکديگر ياري مي‌رساندند؛ تا خواب ايشان را فرا نگيرد و همگان بتوانند آن اندازه پشم يا پنبه شبانه را ببافند و به خانه‌هاي خود ببرند.

اين‌گونه ترانه‌خواني، در روستاهاي خراسان به نام «کِلهّ فرياد» هنوز حضور دارد؛ چندان‌که مردان روستا، شبي را برمي‌گزينند و در خانه‌اي گرد مي‌آيند و تا بامداد ترانه مي‌خوانند. اين ترانه‌ها که نوعاً در خصوص عاطفي‌ترين و بنياني‌ترين مسايل انساني است، اسباب قوام دل و جان و آسودن روان يکايک افراد مي‌شود و چندان در بهجت‌افزايي آنان مؤثر است که مي‌توانند در سايه‌‌سار اين ترانه‌ها از ستم متعارف روزمرگي‌ها برهند. بسياري از محققان عقيده دارند که «اين ترانه‌ها براي عامة مردم فرهنگ‌دوست، دوست داشتني و زيبا ودلرباست؛ به همان دلربايي شعرهاي آسماني حافظ و سعدي و مولانا و به همان زيبايي آثار سهراب و فروغ و اخوان. اگر خوب بنگريم، اين ترانه‌ها زبان ديرين ِدل و ادراک ماست. زبان عامه رفته بر باد! زبان پدران و مادران نگارمانند که به مکتب نرفتند و به غمزه مسأله‌آموز اصالت و حيات ادبي قوم ما گرديدند. اين ترانه‌ها براي ما، همان آب زلال شعر سهراب است که مي‌رود پاي سپيدار فرهنگ ديرين ِ ما تا آن را پايدار و سرزنده سازد و يا همان دست‌هاي فروغ است که در باغچة فرهنگ بومي ما کاشته شده و به روزگاران سبز خواهد شد و يا همان پوستين کهنة اخوان است که به مانند ميراثي جاودان و والا براي لاله‌هاي فرداهاي دور و نزديک باقي و گرامي خواهد ماند.

باري، اين ترانه‌ها قديمند و کهن و از سويي جاري و سرزنده، يادگار جاري اعصار ماست. صداهاي متراکم راويان قصه‌هاي شاد و شيرين، رجزهاي دردآلود و ديرين فاتحان شهرهاي رفته به باد و اين صداها هم‌اکنون به پژواک، بارها و بارها، از دل خانه‌هاي متروک و غم‌گرفته تا پهناي دشت‌هاي سبز و خرم، در گنبد بلند زمان مي‌پيچد. اينها پژواک بلندِ آمال ناپيداست و موية رنج‌هاي کهن.

اين ترانه‌ها نه تصنيف است و حَراره [4] و نه رباعي و چارپاره؛ بلکه ترانه‌هايي‌ست اصيل، بومي، زلال و کهن. گفتم «اصيل»، مرادم نه آن اصالتي است که وابسته به نسخ کهنه اصلي و يا بدلي متون باشد و گفتم بومي، تا نه تصور شود که اين ترانه‌ها رنگ‌پريده‌اند و آفتاب سوخته دياري نيستند. گفتم «زلال»، تا مسلم شود که از دل‌هاي صميمي و جان‌هاي سراسر عاطفه برخاسته‌اند و اما «کهن»،... کهن بودن اين ترانه‌ها به استناد اسناد مکتوب است و نه بنا به روايات منقول و مستند از منابع و متون، بلکه اين کهن‌انگاري و ديرين‌پنداري ترانه‌ها بر اساس روايات عموماً شفاهي و جاري و ساري در بين طيف عظيمي از اجتماع – يعني: «عامه» – است. عامه‌اي که زبان، ادبيات، تاريخ و باورهايي مخصوص به خود دارند و همه رويکردها و تجليات ذوقي‌شان به نام فرهنگ عامه مشهور است و اين ترانه‌ها، بُرشي از فرهنگ عامه است؛ يعني قسم مهمي از يک واقعيت چشم‌نواز و يک فرهنگ اصيل. [5]»

گونه‌هاي همياري و همدلي در فرهنگ سنتي مردم ايران چندان زياد است که بايد دربارة آن فرهنگنامه‌ها نوشته شود؛ اما با اين سخن که همياري در خواندن ترانه و کار (براي دختران ريسنده) باشد، به پيشينة آن در ايران باستان باز مي‌گردد و نمونه آن همياري دخترکان کرماني است براي ريسندگي در روز، بيرون از خانه و در بيابان و کشتزار و کوهستان:

 

يکي شهر بُد تنگ و مردم بسي

ز کوشش بُدي خوردن هر کسي

در آن شهر دختر فراوان بدي

که بي‌کام و جوينده نان بدي

به يک روي نزديک بودي به کوه

شدندي همه دختران هم‌گروه

از اين هريکي پنبه بردي به سنگ [6]

يکي دوکداني ز چوب خدنگ

به دروازه دژ شدي هم‌گروه

خرامان از آن شهر تا پيش کوه

برآميختندي خورش‌ها به هم

نبودي به خورد اندرون، بيش وکم [7]

 

در اين داستان دو همياري ديگر هم هست: يکي همراه رفتن همة دختران و ديگر بر روي هم ريختن خوراک‌ها و همه با هم خوردن. کهن‌ترين ريشة اين همداد [8] بزرگ و انساني ايراني را در بخشي گمشده از «اوستا» به نام «گنباسرني چت» مي‌بينيم که چنين آمده است:

«اندر همي نيکدينان با يکديگر براي برآوردن نياز هم و نيز همياري با اکدينان [9] در کاري که از آن بدين گزايش نمي‌رسد. [10]»

در سنت همياري ايرانيان، همياري در اموري توجيه‌پذير است که تبعات و ثمرات آن عايد همگان شود، اما اگر بخواهند درختان جنگل را ببرند، يا کشتزاري نرسيده را درو کنند، چون چنين کارهايي از ديدگاه سنت ايراني ناشايست است به يقين همياري در چنين حالي صورت نمي‌پذيرد.

در فرگرد شانزدهم سوتکرنسک دربارة مزدهاي گوناگون سخن آمده است؛ نخست آنان که مزدِ نيکو در برابر کارشان مي‌گيرند. دو ديگر آنانکه مزد بسيار مي‌گيرند و برترين پايه را آنان دارند که در برابر کار «اهرايي» [11] را بخواهند. در نوشته‌هاي پهلوي نيز بارها به واژة «کرپک مزد» که مزد نيکوکاري در راه خداوند بوده باشد، اشاره رفته است و پيداست که چنين مزد و پاداشي براي آنان است که ياوري به نياز عموم مي‌رسانند.

در بخش چهارم «نيکاتوم نسک» يکي ديگر از بخش‌هاي گمشدة اوستا، به نوع ارزشمند ديگري از همياري و همدلي برمي‌خوريم و آن همياري مردمان است براي جداکردن دو کس که با هم بر سر جنگند.

بنابر آن نسک، کس يا کسان که بيند، دو کس با يکديگر به جنگ آويخته‌اند، اگر براي جدا کردن آنان پيش نيايند، گناهکار به شمار مي‌آيند و دادگاه دربارة آنان داوري مي‌کند! [12]

 

نتيجه:

همة توفيق‌هاي بزرگ جوامع در طول تاريخ از دامان توجه ژرف به همدلي و همياري برمي‌خيزد. به يقين، هر جا که خللي و اختلالي و خلطي در مسير تعالي انساني ديده شود، بايد بي‌درنگ به نبود کيمياي همدلي و همياري پي‌برد. ايران ما در طول تاريخ، همواره مدرس و مدبرِ همدلي بوده است. بر اين اساس هرگز به يک‌ سونگري و خودبيني نگراييده و بر تعامل پرتلؤلو با آحاد عالم برخاسته و اين همه باروري و باورمندي را براي خويش خواسته است.

غنا و قدرت فرهنگ سنتي ايران مرهون غناي فرهنگ همدلي و همياري آن است

نويسنده: عليرضا باونديان

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:3 توسط ناصر محمدی |

 

لوطى گرى در دو قرن اخير در كشور ما نمود چشمگيرى داشته است و در حوادث سياسى تاثير مى نهاده است. اين بدان معنا نيست كه اين پديده به يكباره شكل گرفته و خاص اين دوره است، بلكه لوطى گرى نيز مانند بسيارى از پديده ها ريشه اى كهن دارد و شايد تاريخ آن به قبل از اسلام نيز برسد.

گفته شده است كه در دوره ساسانى فرزندان طبقات فرودست جامعه به تقليد از فرزندان ذكور فرادستان كه اسواران بودند و خود را به آئين جوانمردى آراستند رفتار آنها را در پيش گرفتند و با يكديگر جمع شدند و خود را ايار (برادران) ناميدند و ايارى پيشه كردند و از درماندگان حمايت كردند. (تحفه الاخوان) پس از اسلام نيز عيار ناميده شدند كه بازمانده همان سنت ايارى پيش از اسلام بودند و نمونه شاخص آن يعقوب ليث صفار است. (تاريخ سيستان) به مرور زمان در حالاتشان تغييراتى به وجود آمد و دگرگون شدند. اما بسيارى از خصوصيات گذشته دور را با خود حمل مى كردند.

اين گروه خيل بيكاران و جوانان حاشيه شهر هاى بزرگ بودند كه زورمندى بضاعتشان بود كه از آن در هرج و مرج ها استفاده مى كردند و شهر را به آشوب مى كشيدند. در حوادث تاريخى كه در اثر رقابت ميان مردان سياسى و جوياى برترى سر مى گرفت اين گروه شيرازه جامعه را از هم مى گسلاندند و به نفع يكى از طرف هاى درگير وارد كارزار مى شدند. اما در نزاع قدرت بهره اى نمى گرفتند مگر مالى كه در اثر غارت نصيب آنها مى شد. با قدرت جنگاورى خود جامعه را دچار آشوب و بدين وسيله آن را اداره مى كردند و با قدرت گرفتن يكى از ارباب قدرت از صحنه سياست محو مى شدند. اين گونه برآمدن ها و فروشدن ها در سرتاسر تاريخ ايران ديده شده است. برآمدنشان در اثر تزلزل هاى سياسى و پنهان شدنشان با شكل گيرى حكومت قدرتمند بود.

 

دوران قاجار

نويسندگان دوره قاجار لوطى را به معناى نامقيد،  بى باك، شرابخوار، قمارباز و كم تعقل معنا كرده اند و همچنين آنها را بخشنده، دستگير ضعفا و جوانمرد ناميده اند. (دهخدا) از اين تعاريف برمى آيد كه لوطى ها نيك و بد، زشت و زيبا را توام داشته اند. در ميانشان خصوصيت دستگيرى از درمانده و زورگويى هر دو وجود داشته است. آنها مردانى بودند كه در برابر بيداد مى ايستادند و با مامور دولتى درگير مى شدند اما از جانب ديگر به دليل زورمندى مردم آزارى نيز از آنان سر مى زد. (كسروى، تاريخ مشروطه) در منابع دولتى قاجار، از آنها به عنوان شرور، فاسد و برهم زننده امنيت ياد شده است. (وقايع اتفاقيه)

لوطى ها از امتياز اجتماعى بى بهره بودند، شغل هاى كم اهميت چون طبق كشى، توت فروشى، فالوده ريزى و... از اين قبيل داشتند (خاطرات مستوفى الممالك) و نيز از راه باج خواهى و گردن كلفتى و كار هاى غيرمعمول روزگار را مى گذراندند.

از نظر ظاهرى لباس شان با افراد عادى تفاوت داشت. عباى نازك و ماهوت انگليسى، عرق چين و شب كلاه مخصوص داشتند. شال، گيوه تخت نازك، دستمال ابريشم كاشان، چاقو، قمه و چپق از لوازم ضرورى آنها بود. كارهايشان غيرعادى بود و جنبه خودنمايى داشت. سر و وضع مهيج و محرك براى خود درست مى كردند. معمولاً داراى اسم هاى تركيبى بودند چون عبدالله بيغم، باقر بيخون، اكبر بلند، على نيزه اى، حسن ببرى، مهدى گاوكش، رمضان شاه و... نوعى گويش اختراعى داشتند كه به هنگام ضرورت و زمانى كه مايل نبودند كسى از صحبت هايشان سردرآورد به آن گويش صحبت مى كردند. (يادداشت هاى ملك المورخين)

مركز تجمع آنها در محلات شهرها و تكيه محلات بود. معمولاً تكيه به امر باباشملى كه رياست آنها را داشت اداره مى شد. در محلات شهر هاى ايران تكيه هاى متعددى بود كه در ايام عزادارى لوطى ها بر سر تكيه رقابت مى كردند و اين رقابت بر تجمل تكيه مى افزود و گاهى كار رقابت به زدوخورد   مى انجاميد كه روز ها ادامه مى يافت و به سنگربستن و تيراندازى مى كشيد. روز سيزده نيز از روز هاى شرارت آنها بود و هر ساله در اين روز جنگ راه مى انداختند. (وقايع اتفاقيه) و نيز در روز عيد قربان شترى را آذين مى بستند و دور آن جمع مى شدند و شتر را زنده زنده تكه تكه مى كردند و در اين مراسم نيز به جان يكديگر مى افتادند. (يادداشت هاى ملك المورخين)

لوطى ها از خود انديشه و آرمان خاصى نداشتند، انديشه آنان بستگى داشت به اينكه به چه گروهى نزديك شوند. رنگ آنها را مى گرفتند و با ايجاد آشوب و درگيرى راه را براى خواسته هاى فرد يا جريان مورد نظر باز مى كردند.

لوطى ها از حكومت مقررى منظم نمى گرفتند بنابراين عامل حكومت محسوب نمى شدند اما متنفذان محلى براى رسيدن به منويات خود از آنان استفاده مى كردند. در واقع آنها به وسيله اعيان به فساد كشيده مى شدند. خاندان قوام در شيراز براى حفظ قدرت به لوطى هاى خود متكى بودند.

در اواخر سلطنت فتحعلى شاه ( ۱۲۴۰ ه ق) حاجى  هاشم خان از لوطى هاى محله لنبان اصفهان همراه لشكر لوطى هايش سر به شورش برآوردند و شهر را در وحشت فرو بردند. آنان روز ها از مردم اخاذى مى كردند و تحت حمايت صدراعظم و حاكم اصفهان بودند و اين دو براى تحميل خواسته هايشان به شاه بدين وسيله فشار مى آوردند. فتحعلى شاه با سپاه سنگينى عازم اصفهان شد. محله لنبان را ويران كرد و هاشم خان را كشت و اطرافيانش تار و مار شدند. (ناسخ التواريخ)

پس از مرگ فتحعلى شاه ( ۱۲۴۷ ه ق) سران شهر اصفهان كه بر عدم انسجام حكومت محمدشاه واقف بودند، براى تعويض حاكم اصفهان خسروخان گرجى لوطى ها را به ميدان آوردند. سركرده لوطى ها رمضان شاه بود كه پس از شورش حاكم واقعى شهر شد و به نام او سكه زده شد و لوطى ها هر يك امير محله اى شدند. او دستور داد لوطى ها به بازار حمله كنند و اموال مردم را غارت و آنها را در مسجد جمعه انبار كنند. (خاطرات ظل السلطان)

او از مردم به زور ماليات مى گرفت و اگر كسى مقاومت مى كرد اموال و زن و فرزندش به يغما مى رفتند. اين شورش يك سال و نيم طول كشيد. مردم اصفهان براى شكايت راهى تهران شدند. شاه ناچار شد خود به اصفهان لشكر بكشد. لوطى ها دروازه هاى شهر را بستند، اما به دستور سيدمحمدباقر شفتى از روحانيان اصفهان ناچار دروازه شمالى را گشودند. سپاه شهر وارد شهر شد و لوطى ها را دستگير كرد. دادگاهى تشكيل شد. مردم به شكايت جمع شدند و ماجرا را شرح دادند. طى مدت شورش لوطى ها زنان را شكنجه كردند و گيسوانشان را بريدند. عده اى را كور كردند. برخى را با سر در خاك فرو كردند و دسته اى نيز به قتل رسيدند. سرانجام سران شهر آنها را به شاه تحويل دادند و محمدشاه نيز دستور داد دست و پاى آنها را بريدند. هنگام مرگ محمدشاه ( ۱۲۶۴ ه ق) بار ديگر لوطى ها شورش كردند، اين بار در يزد به دروازه هاى شهر حمله كردند و دروازه   را بستند. سربازان را از بالاى برج و بارو به زير انداختند. در هر محله يك لوطى امير شد. رئيس آنها محمد نام داشت شغل او پيش از شورش شمع فروشى بود و پدرش دهليزبان كاروانسرا بود. اشرار گرد او جمع شدند. محمد ابتدا از بازرگانى سيصد تومان طلا به زور گرفت و سپس دستور غارت شهر را داد. شهر را زير فرمان گرفت و بازاريان از ترس به او هديه مى دادند. (ناسخ التواريخ، جهانگير ميرزاسپهر)

چون ناصر الدين شاه ( ۱۲۶۴ ه ق) بر تخت نشست اميركبير سپاهى عازم يزد كرد و شورش آنها را خاموش كرد. سپس دستور داد بست نشينى متوقف شود زيرا لوطى ها از بست نشينى سوءاستفاده مى كردند و پس از هر ظلم و جنايتى براى در امان ماندن از مجازات در بقاع متبركه پناه مى گرفتند. اميركبير درباره لوطى ها و شورش هاى دائمى آنها تدابيرى انديشيده بود كه از شورش هاى آنها كاسته بود. امير به آنان اجازه داده بود با خود قمه حمل كنند اما گفت: «كو آن جرات كه به آن دست ببرند.» (عباس اقبال، اميركبير) در دوره اميركبير بين امام جمعه اصفهان و امير اختلاف بروز كرد و لوطى هاى اصفهان به سركردگى نواب احمد ميرزا صفوى (از نوادگان صفويه) شورش به راه انداختند و اميركبير در نامه اش به لوطى بازى و آشوب اين جماعت اشاره صريح داشت و سرانجام اين شورش را از ميان برداشت. (آدميت، اميركبير) پس از اميركبير بار ديگر بست نشينى مورد استفاده لوطى ها قرار گرفت. در ۱۳۱۴ ه ق چند تن از لوطى هاى محله سيداسماعيل (بقعه) طلبه اى را كتك زدند، طلبه ديگرى سرش را بيرون آورد او را نيز با قمه مجروح كردند. ضارب در بقعه سيداسماعيل متحصن شد. طلبه ها جمع شدند، سربازان و فراشان نيز رسيدند تا بستى را بيرون بكشند كه حاج معصوم و مهدى گاوكش از سركردگان لوطى هاى آن محل سر رسيدند و عده اى لوطى با قمه و قداره همراه آوردند. در امامزاده را گرفتند و به كسى اجازه تعرض به بستى را ندادند و صد نفر سرباز را فرارى دادند. احدى از ترس جلو نمى رفت، طلبه زخمى و از بستى در كمال عزت   پذيرايى مى شد. (سالور)

در دوره ناصرالدين شاه از لوطى ها رفتار هايى در جهت خواست مردم نيز ديده شده است از جمله در تحريم تنباكو ( ۱۳۱۰- ۱۳۰۹ ه ق) سيد عبدالله بهبهانى با اين قرارداد مخالفت كرد. سران لوطى ها مهدى گاوكش و حاج معصوم كه به سيدعبدالله بهبهانى نزديك بودند سردسته مردم شدند و در ارك همراه مردم بودند. نظاميان كه شليك كردند آنها دست به سنگ بردند و در و پنجره عمارت نايب السلطنه را شكستند و شورش عليه قرارداد رژى را رهبرى كردند. مهدى گاوكش در محله سرپولك زندگى مى كرد و چون هوادار بهبهانى بود بى باكانه در قهوه خانه از عين الدوله بد مى گفت. سرانجام عين الدوله كه با بهبهانى   دشمن بود كينه اش را بر مهدى گاوكش فرود آورد. شبانه  فراشان به خانه اش ريختند زنش را كتك زدند، پسرش را در حوض حياط خانه خفه كردند، اموالش را تاراج كردند و او را به زندان افكندند. (كسروى، تاريخ مشروطه)

 

لوطى ها و انقلاب مشروطه

پس از آنكه محمدعليشاه به پادشاهى رسيد ( ۱۳۲۷- ۱۳۲۵) مخالفت خود را با مشروطه آغاز كرد. او علاوه بر آنكه از ترفند هاى گوناگون براى سركوب استفاده مى كرد به لوطى ها و داش ها نيز اجازه تعرض به مجلس و مشروطه را داد. اين گروه به سركردگى صنيع حضرت رئيس لوطى هاى سنگلج و مقتدر نظام رئيس لوطى هاى چاله ميدان در ميدان توپخانه جمع مى شدند. روز ها به مدرسه مروى مى رفتند و در مسجد شاه جمع مى شدند و به مشروطه خواهان و سخنوران آن دشنام مى دادند. بيشتر از هر كس با ملك المتكلين و واعظ اصفهانى دشمنى مى كردند. پس از آنكه در مسجد شاه زد و خورد كردند و به مسجد سپهسالار هجوم بردند و دشنام را نثار مشروطه خواهان كردند، با هياهو به در مجلس رفتند و در آن جا تيراندازى را آغاز كردند. سپس به ميدان توپخانه رفتند در آنجا چادر زدند و ديگ هاى پلو را بار گذاشتند و شعار مى دادند: «ما ديگ پلو مى خواهيم. مشروطه نمى خواهيم». قزاق هاى حكومتى در اطرافشان گشت مى زدند اگر طلبه يا سيدى يا فكلى در آن ميان بود كتك مى خورد. هر كس كلاه ماهوت كوتاه به سر و سردارى به تن داشت فكلى و مشروطه خواه شمرده مى شد، جيبش را خالى مى كردند و آزارش مى دادند. رهگذران را به بهانه مشروطه خواه بودن لخت مى كردند. به اداره روزنامه ريختند و آنجا را تاراج كردند. از ورامين به تحريك اربابان جمعيتى حركت كردند و به لوطى ها پيوستند. فرياد مى زدند «مجلس را خراب مى كنيم و فرش هايش را پالان الاغ مى كنيم.» در بلواى ميدان توپخانه ميرزا عنايت نامى كه مبلغى پول در جيب و ساعتى طلا با زنجير طلا همراه داشت مورد هجوم لوطى هاى مستقر در توپخانه قرار گرفت. نخست پول و ساعتش ربوده شد پس از آن چشمانش را بيرون آوردند بعد او را به درختى بستند و هر يك از آن جماعت به او قداره زدند و شرحه شرحه اش كردند و اين همه را در مخالفت با مشروطيت انجام دادند. از آن پس هيچ طلبه و هيچ فردى كه ظاهر مرتبى داشت جرات نمى كرد از خانه بيرون رود. تجمع ميدان توپخانه زمينه مساعدى شد براى كودتاى محمد عليشاه و به توپ بستن مجلس ( ۱۳۲۵ ه ق) و مشروطه در تهران به پايان سيد.

اما در آذربايجان جنگ براى ادامه حيات مشروطه ادامه يافت. در آن شهر دو نمونه از خصائل نيك و ناشايست لوطى ها در برابر هم صف   آرايى كردند. يكى در دفاع از مشروطه جانفشانى مى كرد و ديگرى در هماهنگى با قزاق هاى روسى و نيرو هاى مخالف مشروطه به جنگ و خونريزى مى پرداخت.

ميرهاشم دوه چى كه در انتخابات مجلس اول موفق نشد به مجلس راه پيدا كند، بنابراين مخالف مشروطه شد به تبريز رفت و حاج محمد صراف نيز او را در مخالفت با مشروطيت تقويت مى كرد. لوطى ها دوه چى مخالف مشروطه و دشمن طرفداران آن شدند و شورش عليه مشروطيت را آغاز كردند. سواران قره جه داغ به آنان پيوستند رحيم خان چلپيانلو آنان را هدايت مى كرد. محلات سرخاب، ششكلان و باغميشه نيز عليه مشروطيت بودند و در بالاى مناره هاى مساجد سيد حمزه و صاحب الامر سنگر گرفته بودند و مردم را گلوله باران مى كردند. آنان با تهران و طرفداران محمد عليشاه ارتباط داشتند. (كسروى، تاريخ مشروطه)

محله اميرخيز با رهبرى ستارخان و باقرخان كه از قديم در دليرى در تبريز شهره بودند و از لوطى هاى اين محله بودند به كمك مجاهدان ويجويه در برابر سياهكارى هاى طرفداران محمد عليشاه ايستادند و جنگى طولانى را با هدايت آن دو ادامه دادند و با آنكه در محاصره كامل بودند و نان و آذوقه در محلات طرفداران مشروطه ناياب شده بود، به مبارزه عليه استبداد و كودتاى محمد عليشاه ادامه دادند و كوى اميرخيز با هدايت ستارخان يكه و تنها در برابر قواى دولتى ايستاد، در حالى كه در سراسر ايران حتى همه محله هاى تبريز مشروطيت پايان يافته بود. تنها ستارخان و اميرخيز پاى فشردند و سرانجام پيروز شدند و با فتح تهران محمد عليشاه خلع شد.

 
نويسنده: منيژه ربيعى

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:0 توسط ناصر محمدی |

اینک که من از دنیا میروم بیست و پنج کشور جزو شاهنشاهی ایران استو در تمام این کشورها پول ایران رواج  دارد و ایرانیان در ان کشورها دارای احترام هستند و مردم کشورها نیز در ایران دارای احترام می باشند جانشین من خشایار باید مثل من در حفظ این کشورها بکوشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی ان ها مداخله نکند و مغهب و شعایر ان ها را محترم بشمارد . اکنون که من از این دنیا می روم دوازده کرور(توضیح اینکه هر کرورزر   ۱۰ میلیون تومان به پول ما میشود)زر در خزانه پادشاهیداری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش که تو باید به این ذخیره بیفزایی . نه اینکه از ان بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از ان  برداشت نکن . زیرا قاعدی این زر در خزانهان است که هنگام ضرورت از ان برداشت کنند . اما در اولین فرصت ان چه برداشتی به خزانه برگردان مادرت اتوسا بر من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن.

ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم. من روش ساختن این انبارها را که با سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه است در مصر اموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در ان به وجود نمی ایند و غله در این انبارها چند سال می ماند بدون ایکه فاسد شودو تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه دهی تا این که همواره اذوقه ی دو یا سه سال کشور در ان موجود باشدهر ساله بعد از این که غله ی جدید به دست امد از غلیه موجود در انبارها برای تامین کسر خواربار استفاده کن و غلهی جد ید را بعد از  اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما به این ترتیب تو هرگز برای اذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود. هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار . برای انها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است چون اگر دوستان و ندیمان خودر ابه کارهای مملکتی بگماری و انان به مردم ظلم کنند و استفاده ی نامشروع نمایند نخواهی توانست به مجازاتشان برسانی چون با تو دوست هستند وتو ناچاری که رعایت دوست بنمائی .

ابراهی را که من میخواستم بین رود نیل و دریای سرخ بوجود اورم هنوز به اتمام نرسید ه تمام کردن این ابراه از نظر بازرگانی و جنگ خیلی اهمیت دارد و تو باید ان ابراه را به اتمام برسانی عوارض عبور کشتی ها از ان ابراه نبایدان قدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ترجیح بدهند از ان عبور نکنند

اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم  تا این که در این قلمرو ایران نظم و امنیت برقرار کنند ولی فرصت نکردم سپاهی به یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی . با یک ارتش نیرومند به یونان حمله کن وبه یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند.

توصیه ی دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده که چون هر دوی ان ها افت سلطنت هستند . پس بدون ترحم دروغگور را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن . برای این که عمال دیوان به مردم مسلط نشوند برای مالیات قانونی وضع کردم که تماس عمال دیوان را با مردم خیلی کم کرده است و تو اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت.

افسران و سربازان ارتشی را راضی نگه دار و با ان ها بدرفتاری نکن . اگر باانها بدرفتاری نمائی ان ها نخواهند توانست معامله ای متقابل کنند اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد. ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد. تلافی ان ها این طور خواهد بود که دست روی دست  می گذارند و تسلیم می شوند تا این که وسیله شکست خوردن تورا فراهم نمایند.

امر اموزش را که من شروع کردم ادامه بده . بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این که فهم و عقل ان ها بیشتر شود و هر قدر که فهم و عقل ان ها زیادتر شود تو با اطمینان بیشتر می توانی سلطنت کنی . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته به خاطر داشته باش که هر کس باید ازاد باشد که از هر کیش که میل دارد پیروی نماید.

بعد از این که من زندگی را بدرود گفتم بدن من را بشوی و ان گاه کفنی را که خود فراهم کرده ام بر من پیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم رکه موجود است مسدود نکن تا هر زمان می توانی وارد قبر بشوز و تابوت سنگی مرا در ان جا ببینی و بفهیم که من که پدر تو و پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم  مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد.زیرا سرنوشت ادمی این است  که بمیرد.خواه پادشاه بیست پنچ کشور باشد یا یک خارکن هیچ کس در این جهان باقی نمی ماند . اگر تو هر زمان که فرصب به دست می اوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی غرور و خودخواهی بر تو غلبه تخواهد کرد. اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی بگو که قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این که بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند.

زنهار .زنهار  هرگز هم مدعی وهم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بی طرف ان را مورد رسیدگی قرار بدهد و رای صادر نماید زیرا کسی که مدعیست اگر قاصی هم باشد ظلم خواهد کرد.

هرگز از اباد کردن دست برندار. زیرا اگر دست از اباد کردن برداری کشور تو روبه ویرانی خواهد گذاشت زیرا قاعده ایت است که وقتی کشور اباد نمی شود به طرف ویرانی میرود. در اباد کردن حفر قنات و احداث جاده و شهر سازی را در درجه ی اول اهمیت قرار بده.

غفو و سخاوت را فراموش نکن و بدان که بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان غفو است و سخاوت . ولی عفو فقط موقعی باید به کار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری ستمی کرده باشد و تو خطاکار را عفو کنی ظلم کرده ای . زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .

بیش از این چیزی نمیگویم و این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در این جا حاضر هستند کردم. تا این که بدانند قبل از مرگ . من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم که مرگم نزدیک شده است.

واقع ادم وقتی میبینه که یک پادشاه در ۲۵۰۰ سال پیش چنین فکری داشته و اینجوی بوده حسرت میخوره که پس چرا الان ما از مهد تمدن اومدیم بیرون یک  چیز دیگه  تا حالا می دانستید که تخت جمشید چی بوده .  محلی بوده که داریوش و کورش  سران کشورهای جهان را به انجا دعوت میکردند و دستورات  خودشان را بر مبنای انسان دوستی و محبت اعلام میکردند.  یعنی دقیقا  محل سازمان ملل ۲۵۰۰ سال پیش در تخت جمشید بوده و دبیر کل سازمان ملل هم داریوش و کورش بودند .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 14:13 توسط ناصر محمدی |

 

 

انگاره های میتو لوژیک و دگر گشت ها در آئین چهارشنبه سوری - دکتر محمد علی الستی

ایشان در آغاز بحث میتولوژی یا علم الساطیر را شاخه ای علمی و یا به تعبیر بعضی هنری دانستند که برای پیدا کردن وجه اشتراک بین آنچه هر کدام ما در ذهن داریم این فرض را مطرح کردند که انسانهایی که در طول تاریخ وجود داشته اند در برخورد با واقعیتهای که در آن زمان و مکان حادث شده است واکنش های از خود نشان داده اند که به شدت متناسب بوده است با ظرفیت انسانهای آن زمان وآن مکان ، بعد از آن واکنش ها، در روند تاریخ چیز هایی به ما رسیده که ما می توانیم با فنونی که تحلیل میتولوژی  در اختیار ما قرار  داده واقعیت آنها را درک کنیم .
تاریخی که ما مطالعه می کنیم انباشتی از روایت هایی است که زمان و مکان حدوثی داشته است و ما امروزه ناچاریم شرایط آن واقعیت را در آن زمان کشف کنیم. میتولوژی ظاهرا امکاناتی در اختیار ما قرار می دهد تا  بتوانیم حدس بزنیم در آن شرایط زمانی و مکانی چه اتفاقی افتاده است. روایت های زیادی به انسان امروز رسیده است که آن ها را افسانه، اسطوره، تاریخ نامیده است .روایت هایی که به ما رسیده است وجه معقول آن برای تحلیل گر، وجهی بوده که به زبان انسان امروزی قابل فهم بوده است. به عنوان مثال زمانی بیماری ایدز قابل شناسایی نبود و روایتی وجود دارد از قوم لوط که خداوند قوم لوط را تنبیه کرد به خاطر همجنس گرایی. خداوند همه را تنبیه کرد به جز یک نفر که آلوده به این رفتار زشت نبود . این یک تحلیل میتولوژیک است که چه بسا قوم لوط بر اثر بیماری ایدز از بین رفته است.
و یک نمونه از اسطوره، اسطوره داگل است که در نزد ما دجال نام دارد . در آخرالزمان موجودی ظهور می کند که برای افرادی که منتظر ظهور ناجی هستند یک علامت به شمار می رود؛همه افراد با دو چشم به آن نگاه می کنند ولی او با یک چشم به همه نگاه می کند و یک مرکوب خاکستری رنگ هم دارد که با هرمویش یک ساز می زند. می توان گفت ماهواره که در مدار خود قرار می گیرد همه را با یک چشم می بیند و ما آن را با دو چشم، و صفحه خاکستری تلویزیون که خر خاکستری رنگ دجال را به یاد می آورد. حال به نظر شما دجال ظهور نکرده است.
میتولوژی ضمن آنکه معنایی معقول برایروایت های رسیده از انسانی که در چندین هزار سال پیش زندگی می کرده در اختیار ما می گذارد ؛ تاریخ انسان را معنادار و معقول می کند و هویت فرهنگی را قوام می بخشد و به این خاطر است که در آداب و سنن نمادهایی دیده      می شود که بیانگر واقعیتی تاریخی- اسطوره ای هستند که مستقیما به زندگی افراد آن زمان بر می گردد واین بستگی به بلوغ و قدرت ما دارد که تا چه حد بتوانیم با تحلیلی صحیح  و دقیق از آن رمزگشایی کنیم.
 تمام آن چیزی که امروزه به نام آئین چهارشنبه سوری در اختیار ما قرار گرفته مجموعه ای از نمادهای میتولوژی است . چهارشنبه سوری مفهومی گسترده است که به دلیل گستردگی یک بخش آن را مورد تحلیل قرار می دهیم و آن آتش است.
دکتر الستی در ادامه افزودند: انسان اولیه چه برداشتی می توانست از آتش ، حرارت و گرما داشته باشد؟ اولین برداشت تمایزی است که بین مرده سرد و زنده گرم قائل می شد. گویی آتشی در وجود زنده است که سبب گرما می شود و در مرده خاموش و سرد است. در تولید ادبی و در این چند هزار سال هر چیزی که از آدم سر زده با آتش بیان شده: آتش خشم، آتش عشق، آتش طمع و... . هرچه معلول، عارضه، نتیجه زندگی و زنده بودن بوده با آتش بیان شده است.  رد پای این آتش را در انسان آریایی می توان جستجو کرد. آتش برای آن ها چه کاربردی دارد؟
آریاییها در اصل از سرزمین های سرد سیر اسکاندیناوی  با هوای سرد و شب های شش ماهه مهاجرت کردند و آتش به آن ها گرما و نور می داد و همچنین قدرت دفاع در مقابل حیوانات وحشی و طبخ غذا را به آن ها می داد.
مدیر پژوهشکده مطالعات انسانی همچنین به این موضوع پرداختند که : آریاییها آتش را الهی محسوب می کردند چون نشانه مهر اهورا مزدایی است انسان اولیه با آتش برخورد داشته و آتش پرست بوده اند و پرستیدن به معنای مراقبت است . تعبیر دیگر در مورد آتش این است که آتش وسیله ای برای پاک کردن و امتحان است .به عنوان مثال وسایل پزشکی را با آتش گندزدایی می کردند و این تعبیر پاک کنندگی آتش برای بشر یک معرفتی را ایجاد کرد و    می بینیم که این آتش وسیله امتحان هم می شود. یعنی اگر کسی وجودی کاملا پاک داشته باشد از درون آتش سالم بیرون خواهد آمد و اگر ناپاکی دروجود کسی باشد پس از عبور از آتش پاک خواهد شد و اگر وجود کسی کاملا آلوده باشد دیگر از آتش بیرون نخواهد آمد. اسطوره هایی  همچون حضرت ابراهیم که آتش در نزد او گلستان شد و سیاوش که متهم به نگاه آلوده به سودابه  می شود و او برای اینکه پاکی خود را ثابت کند از درون آتش می گذرد و سالم بیرون می آید.
در نزد ایرانیان شنبه مقدس بوده است و ما ردپای این قضیه را در بین یهودیان هم می بینیم که در روز شنبه خرید و فروش نمی کنند ، آتش نمی افروزند و... . چر در زبان آذری به معنی نیمه است و چهارشنبه در اصل چرشنبه بوده است. یعنی چر شنبه شباهتی به آن شنبه مقدس دارد. چهارشنبه سوری یک ترکیب ترکی است یعنی جشن چهار شنبه وایرانیان از روی آتش می پریدند تا نا پاکی ها را در آن بگذارند و پاک شوند. ( توبه آخر سال ) . دکتر الستی در پایان ضمن افسوس از کمی وقت به طور اجمال به بحث دگرگشت ها پرداختند. در کشورهایی که دارای نسبت بالای رفاه اجتماعی هستند آمار خودکشی بالا است مثل کشور سوئد و این بخاطر بیماری امنیت است . درصد بالای امنیت در تمام سطوح خود تبدیل به یک معضل شده است. در مغرب زمین به خاطر امنیت شدید مکانیزم هایی پیش بینی شده تا هیجان  به صورت مصنوعی ایجاد و تخلیه شود مانند فیلم های ترسناک و شهربازی ها. فلسفه جشن آخر اکتبر    ( هالویین) هم همین است.در هالویین ترقه بازی و انفجار به خاطر این است که هیجان ایجاد شود. ولی در کشورهایی که امنیت پائین است شاهد این هستیم که درصد خودکشی پایین است مثل افغانستان. درصد پایین امنیت برای افراد جامعه ایجاد انگیزه می کند.
در کشور ایران که افراد به اندازه کافی دلهره دارند ما دگرگشت چهارشنبه سوری به هالویین را داریم و این مناسب نیست. در آئین چهارشنبه سوری اصلا چیزی به نام ترساندن وجود نداشته است اما هالویین در چهارشنبه سوری بازتولید شده است. همانطور که آئین مهرورزی ما در
valentineباز تولید شده است . 

منتظر نظرات و اطلاعات شما هستیم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 9:33 توسط ناصر محمدی |